در این قسمت از زنگ انشا قرار است یک انشا احساسی و طولانی بخوانیم. پس با حوصله یک چای برای خود دم کنید و بنشینید و جدیدترین قسمت از زنگ انشا را با حوصله و دقت بخوانید. برای خواندن ادامه مطلب با ما همراه باشید.

موضوع: عشقی تا بینهایت

پدربزرگم منو خیلی دوست داره، منم خیلی دوستش دارم، ولی ما در کنار هم نیستیم. او فرشته ای توی آسمون ها است و من بشری بر روی زمین. ما خیلی از هم دوریم ولی دلمون همیشه با همه. دو رفیق با عشقی تا بینهایت.

از اون اتفاق چندین سال می گذره ولی به جز من و خودش کسی از اون اتفاق خبری نداره. ما شب جمعه هر هفته به یاد پدربزرگم به باغ قشنگی در روستای مجاور می رویم. باغی که نتیجه عرق جبین پدربزرگم است و حالا برای من و خانواده ام است.

بزارید از اول قصه براتون بگم. شب جمعه، بهترین زمان برای من است و هر هفته منتظرشم تا به اون باغ قشنگ بروم، ولی همیشه یچیزی توی دلم را خالی می کند و بغضم می گیرد. دلیل اصلیه این قضیه پدربزرگم است! رفیقی که بدون خداحافظی از پیش من رفت.

همه ی آن شب ها را گذراندم و به خیال خودم خوش بودم، تا اینکه آن شب سرنوشت ساز رسید. آن شب مادرم مریض و پدرم در بستر او بود. من ناراحت مادرم بودم و از آن طرف هم دلتنگ پدربزرگم. همه ی این ها سخت دلم را پر کرده بود و حالا فهمیدم که زمانش فرا رسیده است.

با وجود ناراحتی برای مادرم، ولی تا خود روستا را پیاده دویدم! انقدر حالم بد بود که حس و حال خودم را نمی فهمیدم و با تمام قدرت می دویدم، بدون آنکه لحظه ای بایستم. به باغ رسیدم. دلم می خواست به قدری اشک بریزم که دریایی از اشک هایم من و باغ را در خود غرق کند ولی غرورم جلویم را می گرفت. به آلاچیق وسط باغ رفتم و خودم را در لا به لای درختان غرق کردم. حس می کردم آزادم ولی در زندانم! چشمانم به آسمان و ستاره هایش افتاد. وقت آن بود که خودم را از این زندان تنگ و تاریک آزاد کنم.

بالاخره بغضم ترکید و غرورم را زیر پایم له کردم. خیلی خیلی خیلی گریه کردم! انقدر که داشتم از حال می رفتم. لا به لای هق هقه های من و سکوت وصف ناپذیر آسمان و زمین، صدایی غریب به گوشم رسید. صدایی غریب که از آشنا هم برایم آشنا تر بود. صدای پیرمردی مهربان که سال ها انتظار دیدن و شنیدن صدایش را می کشیدم.

پدربزرگم گفت: سلام امین جان! چرا گریه می کنی بابا؟ من …

وسط حرفش پریدم و هق هقه کنان گفتم: پدربزرگ، خودتی!؟ باورم نمیشه!

گریه کنان پریدم توی بغلش و گفتم: من…

حرفم را قطع کرد و گفت: امین من همه چیز را می دانم. می دانم که دخترم در بستر بیماری و نوه ام، دلتنگ من و غمگین از بیماری مادرش است. حالا هم به پیش تو آمدم تا حرف مهمی به تو بزنم.

دوباره وسط حرفش پریدم و گفتم: اما پدربزرگ…

حرفم را قطع کرد و گفتم: می دانم که خیلی ناراحتی و وقتی برم خیلی خیلی ناراحتی میشوی و دلت می گیرد ولی مطمئنم این حرفم تسکینی برای درد دلت است. امین جانم بابا! این را بدان که من همیشه مثل کوه پشتت هستم و مثل عاشقی که منتظر معشوقش است، منتظرت می مانم. این را بدان که ما یک روزی به هم می رسیم و هیچوقت از هم جدا نمی شویم…

کم کم داشتم از حال می رفتم و خیلی از حرف هایش را نشنیدم، ولی آخرین حرف این بود. پدربزرگم گفت: به امید دیدار با وفای من، امینم!

لحظه ای عشق پاکی قلبم را پاک و نا امیدی ها را شست و با خیالی آسوده از هوش رفتم…

دیدگاه بگذارید

avatar