حتما تا به حال برای شما هم دقایقی پیش آمده که هیچ گاه از ذهنتان پاک نمی شود. زمان هایی مانند بازی با دوستان در یک فضای آرامش بخش یا حتی زمان هایی که شخصی ذهن شما را جوری در گیر می کند که تا سال ها به آن شخص فکر می کنید. حال می خواهیم به یکی از این زمان ها در زندگی من برویم. برای خواندن ادامه مطلب با ما همراه باشید.

موضوع: دقایقی برای رهایی

از دور به روستای پدری خود نگاه می کنم. کمی آن طرف تر به خانه پدر بزرگم می نگرم که با ظرافتی خاص ساخته شده است. باد خنک پائیزی صورتم را نوازش می کند .تا به حال چنین حس خوبی در زندگی ام نداشته ام.

پائیز واقعا زیباست. روستایی دل انگیز، زیبا و با صفا که یک لحظه زندگی در این روستا معادل یک عمر زندگی بی غم و اندوه است. چه زیباست درخت بلوط برون از روستا. از زمان کودکی فکر میکردم که این درخت به آسمان هفتم ختم میشود.اما تازه فهمیدم آن درخت خیلی هم بلند نبود.

هوای پائیز آنقدر خوب است که گوسفدان پدر بزرگم هم از این هوا استفاده کرده و از علف های تازه تپه استفاده می کنند. روستا کاملا ساکت است. سگ های روستا که هر روز صدای واق واق آنها بلند می شود، امروز در سکوت کامل روستا به خواب رفته اند.

چه ساکت است درخت های خانه پدر بزرگم. باد از این سکوت لذت نمی برد و قصد جنگ دارد. اما درختان روستا با مقاومت چشم گیر خود، اعلام آتش بس می کنند.صدای زوزه گرگ ها این سکوت را می شکند. فرمان حمله از سوی رئیس گله اعلام می شود.

کمی دراز میکشم ویه صدای رعد و برق گوش فرا میدهم که ناگهان قطرات باران دستی به صورتم می کشد. فکر می کنم زمان رفتن باشد. دقیقا، زمان رفتن رسیده زیرا هر لحظه احتمال شدید شدن باران وجود دارد. پس خداوند نگهدار شما.

و اما حرف اخر: زندگی کوتاه ولی زیباست. با کمی تأمل خدا را در همین دقایق، در همین لحظات و در همین ثانیه ها می توان یافت.

دیدگاه بگذارید

avatar