امروز بالاخره فیلم عروسی مامان و بابام رو از روی این ویدیو بزرگا زدیم روی فلش و بعد از بیست و یک سال مشغول دیدنش شدیم. خب این یه موضوع طبیعی بود که به جز اقوام نزدیک زیاد کسی رو نشناسم و مجبور باشم هی بپرسم، وای مامان این کی بود؟! اون کی بود؟! و مدام هم در حال تعجب کردن بودم. یه چیز بین این همه چیزای عجیب خیلی برام جالب بود.


خونه‌ی بابا بزرگای من در حد یه کوچه فاصله داشت و عروس و داماد پیاده از خونه عروس رفتن به خونه‌ی داماد، خبری از ماشین‌های لوکس و بوق بوق نبود، همه مردم پشت سرشون حرکت می‌کردن به شکلی که کل کوچه به اون عریضی پر شده بود از آدمای کوچیک و بزرگ…

  • هیچ‌کس نگفت: واه واه چه بی‌کلاس.
  • هیچ‌کس از غذا ایراد نگرفت.
  • همه دنبال این بودن که یه طرف کار رو بگیرن تا سر خانواده‌ها خلوت بشه.
  • هیچ‌کس به جز عروس آرایش نکرده بود، لااقل می‌شد عروس رو از بقیه تشخیص داد ?
  • همه دور عروس می‌چرخیدن و هیچ‌کس نمی‌گفت این چه آرایشیه (به قول مامانی میگه اینقدر که تو توی ۱۰ دقیقه ایراد گرفتی همه اون آدما ازم ایراد نگرفتن).
  • دختر عموم همش بین مامانی و بابایی نشسته بود و حتی موقع اون پیاده روی عظیم هم یه دست بابام تو دست عروس بود و دست دیگه‌اش توی دست دختر عموی چهار ساله‌ام و حتی یه بار هم مامانی غر نزد و فیلم بردار نگفت: بچه برو کنار.

فیلم رو خراب کرد؟ نه اصلا، اتفاقا خیلیم باحال بود!

جمعیت عروسی فوق‌العاده بالا بود و هیچ‌کس ناراحت نبود. انگار همه اومده بودن خوش بگذرونن.

بابایی میگه:

اون موقع حتی اگه غذا توی عروسی هم کم میومد کسی ناراحت نمی‌شد، می‌رفت خونه غذا می‌خورد و برمی‌گشت و رقصش رو ادامه می‌داد.

مامانی میگه:

قبلنا اگه کسی می‌مرد مردم که می‌رفتن پیششون براشون غذا می‌بردن تا مبادا به جز عزاداری به چیزی فک کنن، نه مثل الان که از خانواده عزادار انتظار انواع و اقسام تشریفات و تزیینات دارن.

به قول یه اشنایی:

این روزا درد مراسم ختم از درد از دست دادن خود عزیز سخت‌تره!

انگار اون موقع مهربون تر بودیم، مگه همچنان مامان بابا‌های ما نیستن؟! مگه با همونا بزرگ نشدیم؟! پس چرا ما اینجوری هستیم؟!

دوست اسمارتینی

  • چرا دیگه مهربون نیستیم؟!
  • پیشنهاد یا انتقادی داری؟ حتما برای ما توی نظرات بنویس، ما همشو میخونیم!
  • راستی یادت نره توی خبرنامه اسمارتین هم ثبت نام کنی و هر هفته ایمیلای باحال دریافت کنی (: