اون بالاییه، اول هممون رو از یه مشت خاکستر شروع کرد. با آب مخلوط کرد، بهش شکل داد، گوشت و استخوان بهش داد و در اخر، روح خودش رو توی اون یه مشت خاکستر و گوشت، دمید.

بعدش اومدیم توی دنیا، یسریمون خاکستری مایل به تیره شدیم، یسریمون مایل به روشن. هممون خوبی های خودمون رو داشتیم با بدی های خودمون. هیچکس نبود که فقط کار خوب بکنه و بد باشه، دقیقا برعکس هم هیچکس نبود که فقط کار بد کنه و کار خوب نکنه.

کار بعضیامون گرفت و میلیاردر شدیم، کار بعضیامون نگرفت و به خاک سیاه نشستیم. ولی در آخر روزیمون رو گرفتیم، یه روز نشد که نگیریم، چون اون بالا یکی بود.

بعدش همه جا لرزید، زمین و زمان قاطی شد و اون بالاییه همه جارو بهم بافید. شیپوری نواخته شد، دوباره گوشت و خاکستر شد زنده شد، یسری از روی پل افتادن، یسری رد شدن، یسری رسیدن به اون وعده ها و یسری سوختن.

با همه ی احوالات، کدوممون یکبار حق گفتیم؟ یکبار گفتیم برابریم؟ یکبار گفتیم قدرت چیه ما که همه یه مشت خاکستریم با رنگ خاکستری؟ یبار گفتیم من با اون برابرم، حالا هر چقدر پول دارم. مهم نیست، فکر کردیم زنگ آخره و هر کاری خواستیم کردیم، ولی زنگ آخر، زنگ بعدیه، خواهد رسید……

حالا، فریاد میزنم: «برابریم»

۴ / ۵. ۳