روزی روزگاری در بیابانی که از زمینش آتش به آسمان می‌ریخت، کاکتوس بزرگ و با تجربه‌ای زندگی می‌کرد. اهالی بیابان به او پروفسور کاکتوسیان می‌گفتند، زیرا بسیار دانا و کاردان بود.


پروفسور کاکتوسیان که از این به بعد با نام کاکتوسیان او را صدا خواهیم زد، اغلب بیدار بود و خیلی کم پیش می‌آمد که بخوابد. برای همین هم تقریبا تمام اهالی بیابان شانس معاشرت با او را پیدا کرده بودند. تنها موردی که خیلی برای اهالی آزاردهنده بود، خارهای کاکتوسیان بود. آنقدر بزرگ و بلند شده بودند که تا شعاع صد متری اطراف او را تحت پوشش قرار داده بودند.

آخر مگر می‌شود خارهای یک کاکتوس صد متر باشند؟!

بله در داستان هر چیزی امکان‌پذیر است. امتحان کنید.

خارهای کاکتوسیان یک نوع ویژه بودند. اصلا خود جناب کاکتوسیان هم بسیار کاکتوس خاصی بود. افسانه‌ها درباره‌‌اش ساخته بودند. مثلا یکی از آن‌ها این بود که می‌گفتند ریشه‌های کاکتوسیان از هسته زمین رد شده و از پایین کره زمین بیرون زده و چون در آن نقطه شرایط آب و هوایی بسیار مناسب بوده تبدیل به درخت موز شده.

از خارهای کاکتوسیان هم بگم، خارهای او هرچه از ساقه تپلی و گوشتی‌اش فاصله می‌گرفتند نازک‌تر می‌شدند و در نهایت وقتی به یک متر می‌رسیدند تقریبا نامرئی می‌شدند. اهالی بیابان جهت حفظ امنیت خود به همه حتی افراد تازه وارد و رهگذر توصیه می‌کردند تا از شعاع صد متری کاکتوسیان عبور نکنند تا مورد گزند خارهای او قرار نگیرند.

افسانۀ دیگری که دربارۀ او ساخته بودند این بود که کاکتوسیان قادر است صدهزار لیتر آب را در خود ذخیره کند.

صددددد هزااااااار لیتر؟! حاشیه که سر و ته ندارد. مانند دروغ می‌ماند.

اصلا چه فرقی با هم دارند؟

اما کمی از واکنش پروفسور کاکتوسیان بگم که تمام شایعات را رد می‌کرد. به هر حال ایشون پروفسور بودند و در بیابان برای خود نام نشانی داشتند. اهالی بیابان بسیار به او لطف داشتند.

مشخص نبود جناب کاکتوسیان دقیقا چند سال سن دارد، اما ظاهرش بسیار سالخورده می‌نمود. از گزند اهالی در امان بود، اما تازیانه‌های باد و طوفان‌های بدخیم بیابان بدنش را نوازش کرده بودند. رد پای شن و سنگ ریزه‌هایی که تا ابد در ساقه کاکتوسیان جا خوش کرده بودند، هرگز اندازه حواشی مخرب اهالی بیابان به او آسیب نزده بودند.

حرف‌هایی که پشت سرش می‌زدند و دروغ‌هایی که به ریشش می‌بستند، همگی موجب شده بود کاکتوسیان تنها باشد. از دور زندگی بیابان را ببیند و آرام آرام گریه کند. جوری که کسی نفهمد اشک‌هایش را درون خودش جمع کند.

اشک ذخیره سال‌های بی‌آبی من است.

این هم جمله‌ای دیگر از پروفسور کاکتوسیان.

همیشه آرزو داشت جای اینکه پروفسور شود یک قصه‌گو می‌شد تا تمامی اهالی بیابان را دور خودش جمع کند.


لطفا در مورد این داستان نظر بدهید. در مطلب بعدی هم می‌توانید منتظر یک نقد کامل از این داستان باشید.


دوست اسمارتینی!

  • نظرت درباره داستان «پروفسور کاکتوسیان!» چی بود؟
  • نظرت راجب این سبک مطالب چیه؟ اگه ایده جالبی توی ذهن داری به ما بگو تا اجراییش کنیم!
  • پیشنهاد یا انتقادی داری؟ حتما برای ما توی نظرات بنویس، ما همشو می‌خونیم!
  • به نویسندگی علاقه داری و می‌خوای نوشتن را تجربه کنی؟ به بخش ارسال مطلب برو و نوشته خوبت را برای ما ارسال کن. ما هم اون رو با اسم خودت منتشر می‌کنیم! 
  • راستی یادت نره توی خبرنامه اسمارتین هم ثبت نام کنی و هر هفته ایمیلای باحال دریافت کنی (:

بیشتر بخوانید:

رود و سنگسید متین فقهی
داستان چیست و چه ارتباطی با زندگی واقعی ما دارد؟ – رامتین شاهینی نژاد
مهم نیست! – آتنا مهرانفر
موارد لازم برای نویسنده شدن – قسمت دهم (پایانی) – رامتین شاهینی نژاد

اگه خواستی می‌تونی به این مطلب رای بدی:

۵ / ۵. ۴