صدای برگ‌ها و گردباد پیش از باران بلند می‌شود. دستی بر روی کلمات جلد کتاب می‌کشم. بر روی صندلی چوبی در همان نزدیکی می نشینم.


آرام کتاب را باز می‌کنم و طوری در زیر نور قرار می‌دهم که بتوانم نوشته‌های آن را بخوانم. اولین ورق از آن نوشته، تقدیم شده به تمام مردم و پرستارانی که جان خود را از دست دادند. صفحات را ورق می‌زنم. و شروع به مطالعه می‌کنم.

می‌گوید که: ویروسی عجیب از کشوری عظیم و پهناور به نام چین آغاز می‌شود. همان کشوری که دیوار بلدنش زبان زد خاص و عام بوده است. که تا الان به تمام نقاط دنیا می‌رود و جان هزاران هزار آدم را می‌گیرد.

عده‌ای درگیر می‌شوند و همه چیز تعطیل می‌شود…

از کارخانه های بزرگ تا کارهای کوچک، بچه‌ها دیگر درس نمی‌خوانند، اقتصاد ها ضربه دیده و… همه چیز پیچیده شده بود.

مردم مجبور بودند در خانه‌هایشان بمانند و خود را سرگرم کنند. کره‌ی زمین، در حال نابود شدن بوده، اما، تمام نمی‌شود…

کتاب را برگ می‌زنم تا به صفحه‌ی آخر می‌رسم. آن آخر، یک چیزی شبیه ماسک چسبانده شده. تنها وسیله‌ی دفاعی آن دوره در برابر این ویروس قوی!

باران تند تر می‌شود و من کتاب را می‌بندم. به سوی پنجره‌های مغازه می‌روم. نگاه می‌کنم به باران. کمی می‌اندیشم به آن دوران‌ها، صد سال گذشته…

آن بیماری، کوله بارش را جمع کرده و از این کره رفته و دنیا هنوز ادامه دارد. آن هم دوره ای از تاریخ بود. مردمان رفتند و آدم های دیگری به دنیا آمدند. شاید مردمانی که هنگام مرگ بودند، به این فکر می‌کردند که این دنیا هم دیگر تمام شده. اما نه، اینگونه نشد! ما آمدیم و هنوز هستیم.

پیرمرد نگاهم می‌کرد. چشمانش در تاریکی برق می‌زد. ‌لبخند زد. او هم باز مانده‌ی آن دوران بود. باران شدت می‌گیرد و هر لحظه بیشتر می‌شود…

ادامه دارد…


دوست اسمارتینی

  • نظرت راجب داستان «صد سال بعد» چیه؟ بنظرت در ادامه داستان «صد سال بعد» چه اتفاقاتی رخ می‌ده؟
  • نظرت راجب این سبک مطالب چیه؟ اگه محتوا و ایده جالبی توی ذهن داری به ما بگو تا اجراییش کنیم!
  • پیشنهاد یا انتقادی داری؟ حتما برای ما توی نظرات بنویس، ما همشو می‌خونیم!
  • به نویسندگی علاقه داری و می‌خوای نوشتن را تجربه کنی؟ به بخش ارسال مطلب برو و نوشته خوبت را برای ما ارسال کن. ما هم اونو با اسم خودت منتشر می‌کنیم! 
  • راستی یادت نره توی خبرنامه اسمارتین هم ثبت نام کنی و هر هفته ایمیلای باحال دریافت کنی (:

بیشتر بخوانید:

موارد لازم برای نویسنده شدن! – قسمت نهمرامتین شاهینی نژاد
خودکار زندگی!سید متین فقهی
اعتماد به نفس نداشته باش! – آتنا مهرانفر
صد سال بعد – قسمت اول – مرضیه زارع

اگه خواستی می‌تونی به پستم رای بدی:

۴.۵ / ۵. ۴