هوا سرد است. ابرها، خورشید را کنار زده‌اند. به نظر می رسد، فکر باریدن دارند. برای اینکه سریع‌تر برسم، قدم‌هایم را تندتر می‌کنم. هوا سردتر می‌شود و من برای شوق دیدار او، از روی سنگ فرش‌های خیابان، می‌پرم.


پس از چند دقیقه، می‌بینمش. مغازه‌ای بزرگ و قدیمی با تابلویی قدیمی‌تر و شیشه‌هایی کثیف که معلوم است سال‌ها، حس لمس شدن توسط آب را بر روی خودشان حس نکرده‌اند.

معطل نمی‌کنم و دستگیره را فشار می‌دهم. قرار است صدای گوش خراش لولای در را بشنوم که بوی کتاب‌ها، جایش را می گیرد.

پیرمرد کتابفروش را می‌بینم. سرش را بر می‌گرداند و نگاهم می‌کند. از صورتش می‌توان فهمید که ذهن و دلش جای دیگری مانده؛ شاید گوشه‌ای از تاریخ. او، می‌داند که هفته ای یک بار به اینجا می آیم و چندین کتاب می‌خوانم.

بوی عود قدیمی، تمام مغازه را پر کرده است. لابه‌لای کتاب‌ها، می‌چرخم. دستی بر روی آنها می‌کشم و با خودم می‌گویم آخ که این کتاب‌ها چه رازهایی دارند. از گذشته‌های خیلی خیلی دور، از مردمان این سرزمین، به آخر مغازه می‌رسم. کتاب‌ها را با چشم دنبال می‌کنم. می‌خواهم دوباره به اول مغازه بروم که…

خاک فراوانی گرفته. اسمش مشخص نیست. با دستانم، خاک‌هایش را پاک می‌کنم. انگشتانم حس می‌کنند چیزی را، شاید، نمی‌دانم…

اسمش را می‌بینم. همان لحظه، صدای طوفان به گوش می‌رسد. برق مغازه قطع می‌شود. مرد کتاب فروش، فانوس‌های کوچکی دارد و آن‌ها را در گوشه‌های مختلف مغازه، روشن می‌کند. او، اهل این چراغ‌های مدرن نیست.

دوباره حواسم پی کتاب می‌رود. این بار کتاب را بر می‌دارم و زیر چراغ فانوس می‌گیرم. چه اسم عجیبی دارد! «ج» «ه» «ا» «ن» «ک» «ر» «و» «ن» «ا» «ی» «ی»… 

«جهان کرونایی»

ادامه دارد…


دوست اسمارتینی

  • نظرت راجب داستان «صد سال بعد» چیه؟ بنظرت در ادامه داستان «صد سال بعد» چه اتفاقاتی رخ می‌ده؟
  • نظرت راجب این سبک مطالب چیه؟ اگه محتوا و ایده جالبی توی ذهن داری به ما بگو تا اجراییش کنیم!
  • پیشنهاد یا انتقادی داری؟ حتما برای ما توی نظرات بنویس، ما همشو می‌خونیم!
  • به نویسندگی علاقه داری و می‌خوای نوشتن را تجربه کنی؟ به بخش ارسال مطلب برو و نوشته خوبت را برای ما ارسال کن. ما هم اونو با اسم خودت منتشر می‌کنیم! 
  • راستی یادت نره توی خبرنامه اسمارتین هم ثبت نام کنی و هر هفته ایمیلای باحال دریافت کنی (:

بیشتر بخوانید:

موارد لازم برای نویسنده شدن! – قسمت هشتمرامتین شاهینی نژاد
نامه‌ای به کاپیتان سوپ مکتاویش! – سهیل کوهی اصفهانی

دیالوگ برتر: بهترین دیالوگ های شبگرد! – سید متین فقهی
با چفت دهان بیشتر آشنا شویم! – سید متین فقهی

اگه خواستی می‌تونی به پستم رای بدی:

۵ / ۵. ۴