یکی بود یکی نبود، غیر از خدا ۸ میلیارد آدم دیگه هم بودن! همه داشتن زندگیشون رو می کردن، زندگی هنوز هم سیاه و سفید بود، یه کلیشه ساده بود. زندگی منم درس خوندن و تفریح بود. همین! هیچ چیز دیگه ای نبود. فکر می کردم زندگی همینه، همه همینطوری زندگی کردن و یه دکتری چیزی شدن. زندگی گذشت و گذشت تا اینکه به پایان دبستان رسیدم، سال ۹۷ و سر و کله ی اسمارتین پیدا شد…

همه چیز در حال تغییر بود

همه چیز در حال تغییر بود

خیلی چیزا تغییر کرده بود، ذهنم پر از تناقض شده بود. اینکه چطوری میشه کسی مثل اینشتین، بیل گیتس یا استیو جابز مثل من زندگی کرده باشن و به اینجا رسیده باشن؟ حتما باید کار دیگه ای کرد. برای اولین بار شروع کردم به استفاده درست از اینترنت. شروع کردم به سرچ کردن وب سایت ها، گشتن اپلیکیشن ها و کلی کار دیگه. در این بین، وب سایت ها، کار های گرافیکی و برنامه نویسی توجه من رو جلب کردند.

انگار درکم از زندگی اشتباه بود!

برادر ویدیویی بهم نشون داد. پسر ۱۳ ساله هندی که عین بلبل توی تلویزیون به انگلیسی حرف میزنه و چند تا اپلیکیشن توی گوگل پلی داره! (فک من کف زمین دیدنی بود)

روزای آخر مدرسه هم رسیده بود. برای آخرین بار داشتم بهترین معلم کل تاریخ رو می دیدم!

بهم گفت:

«وقت شروع کردنه، صبر تا دانشگاه و الکی دست روی دست گذاشتن خوشبختی نمیاره».
– «بهتون قول میدم کارایی که باید رو شروع می کنم».
– «ببینم چیکار می کنی!»

و تا همیشه خداحافظی کردیم!

کارنامه ی خسته کننده با ده ها خیلی خوب

تابستون فرا رسید و با کارنامه ی همیشگی خودم به سمت خونه می رفتم. روی خیلی خوب ها نگاه می کردم، دیگه برام جذاب نبودن.

با خودم می گفتم:

«که چی آخه؟»
– «تا امروز این خیلی خوب ها چی بهم دادن به جز اینکه تونستم توی یسری مدارس توی مرکز اصفهان ثبت نام کنم؟!»
– «باید کار دیگه ای بکنم و به قولم عمل کنم، پس شروع می کنم به فکر کردن و انجام کارایی که باید!»

برای اولین بار تو کل تاریخ عمرم عزمم رو جزم کردم!!

شروع کار با برنامه نویسی

شروع کار با برنامه نویسی

بعد از کلی فکر کردن که نتیجه اش شروع کردن برنامه نویسی بود به نزد برادر رفتم. با خودم گفتم بالاخره یه برنامه نویسه و بهترین فکر اینه که ازش بپرسم و برنامه نویسی رو طبق چیزی که میگه شروع کنم.

با Scratch شروع کردم

بهم گفت:

«یه زبان هست به اسم Scratch، زبانی که برای کودک و نوجوان ساخته شده»

خوشحال و خندان رفتم به سراغ آموزش های فارسی این زبان. انقدر ذوق کرده بودم که انگار داشتم آپولو هوا می کردم! نزدیک ۲ ماه اسکرچ کار کردم و به دیگه به آخرای تابستون رسیدیم. دیگه کامل اسکرچ رو بلد بودم و فکر می کردم شدم یه پا بیل گیتس!

به برادر گفتم. اون گفت:

«آفرین! برو باهاش پروژه بساز و حسابی باهاش کار کن و بعدش بهت یه زبان دیگه معرفی می کنم تا اون رو شروع کنی».

منم رفتم یکی دوتا پروژه درست کردم و دیگه سراغش نرفتم!! تموم شد و رفت. به همین سادگی، به همین خوشمزگی (:

عشق وبگردی برنامه نویسی را سر به نیست کرد!

از فاز برنامه نویسی اومدم بیرون و رفتم سراغ وب سایت ها. نزدیک یک ماه توی وب سایت ها رها و آزاد بودم! رسیدیم به شهریور ۹۷. دیگه همه چیز داشت به پایان می رسید. فرصت دیگه ای نبود. دو هفته دیگه هم باید می رفتیم مسافرت.

مغز من:

«متین جان، یه شکری نوش جان کن!»
شتر مرغی که می خواست پرواز کند!

شتر مرغی که می خواست پرواز کند!

رویای جدیدم آغاز شد، استخدام توی یه وب سایت! (یکی نبود بگه شاسگول تو نمی تونی یه انشا بنویسی، می خوای توی یه سایت استخدام شی؟) حسابی پرس و جو کردم و پس از کلی وقت صرف کردن، به این نتیجه رسیدم که من به درد هیچ کاری توی این سایتا نمیخورم و به بدترین شکل رد خواهم شد!

پسرک چلفتی!

نه یه تایپ بلدم، نه انگلیسی بلدم، نه تا حالا چیزی نوشتم، کتاب هم که هر قرن یکبار می خونم. پس این رویا به بدترین شکل ممکن رد شد و نتونستم مثل برنامه نویسی اجراییش کنم. ولی شاید بشه به شکل دیگه ای برآوردش کرد (: (در ادامه خواهید دید).

طراحی گرافیک، عشق دیرهنگام

خواستم برم سراغ طراحی گرافیک که دیدم امکانات خاصی ندارم که هیچی، فعلا حالش هم نیست! انگار یچیزی بهم می گفت الان وقت یچیز دیگس و باید بهش می رسیدم (راستی این روزا حسابی طراحی گرافیک کار می کنم و خیلی هم بهش علاقه مند شدم).

ناامید و سرافکنده، به سوی پایان تابستون در حرکت بودم.

انگار دیگه قرار نبود به اون قول عمل کنم
انگار دیگه قرار نبود به اون قول عمل کنم

انگار دیگه قرار نبود به اون قول عمل کنم

خلاصه که وقت به پایان رسید و راهی مسافرت شدیم. من هم که هیچ کار خاصی نکردم و هنوز توی فکر سایت بودم. با همه ی اتفاقا، راه افتادیم به سمت تبریز.

بازار تبریز معجزه کرد!

گذشت تا یه روز رفتیم بازار تبریز. خیلی بازار جالبی بود، یه بخشیش کامل فرش و عتیقه و اینطور چیزا چیده بودن. خیلی حس قدیمی و خاک خورده ای داشت ولی آدمو جذب می کرد!

داشتیم راه می رفتیم که برادر گفت:

– «سایت چی شد؟ می تونستی بری نویسنده شی؟»
 «نه نشد که نشد».

خودم سایت بزنم؟

برادر گفت:

«خب معلوم بود. تو که نمی تونی به راحتی توی همچین سایتای بزرگی استخدام شی».
– «خب من همچین کاری رو دوست دارم، چیکار باید کرد؟»

– «خیلی کارا! اصلا چرا وب سایت خودت رو نمی زنی؟»
– (گرد شدن چشم و ترکیدن مغز)
– «چیییی؟!! مگه می تونم خودم هم وب سایت داشته باشم؟»
– «چرا که نه؟ من برات یه وب سایت درست می کنم و تو هم تولید محتوا می کنی و سایت رو مدیریت می کنی».
امید به سمت من میخزد!

امید به سمت من میخزد!

انقدر خوشحال شدم که نگو! اصلا حالم توی اون زمان قابل وصف نیست.

بهش گفتم:

«خیلی ممنونم ازت، حالا میشه تا رفتیم هتل بسازی؟!»
– «نه الان که نمیشه، آماده سازی هاش رو انجام میدم و توی اصفهان کامل راهش میندازم».
– «باشه پس حتما به فکرش باش».

می خواستم دو تا بال در بیارم و یه تو گوشی هم به مدیر سایتای دیگه بزنم!!

بگم:

« هان چیشد؟ چشت در اومد، من خودم سایت می زنم و می ترکونم!» (جوان خام و «خر»)

چیدن سناریو

رفتیم هتل و منم رفتم سراغ برگه و خودکار (یا ابلفضل!). کلی برنامه های چرت و پرت و چیزای مختلف براش نوشتم که کپی بیش از همون سایتایی نبود که می خواستم بزنم توی دهانشان!

بازگشت به نصف جهان

بازگشت به نصف جهان

گذشت و گذشت تا برگشتیم اصفهان. شروع به آسفالت کردن مخ برادر کردم برای ساخت سایت!

بهم گفت:

«خب اول باید یه ایده و داشته باشیم که قراره کلا چه وب سایتی باشه».
– (پس از اندکی ایده های بیخود و چرت)
– «چرا یه وب سایت نزنیم برای کودک و نوجوان؟ یه رسانه که محتوایی برای کودک و نوجوان تولید می کنه و نویسنده های کودک و نوجوان داره».

سرچ کردیم و دیدیم سایتی نیست توی ایران که رسانه کودک و نوجوان باشه و اگه هم بود سال ها پیش فعالیتش رو قطع کرده بود (در ادامه شاهد خرکیف شدن خود بودم).

انتخاب اسم

من به مرز خر کیفی رسیده بودم.

گفتم:

«خب حالا اسمش را چه کنیم؟»
– «باید یه اسم خوب بر اساس ماهیت سایت انتخاب کنیم».
– (اسم های چرت و بیخود مانند kidmag)
– پیدا شدن اسم فوق العاده!
– اسمارتین (smarteen)

اسمارتین – رسانه کودک و نوجوان

بعد از ساعت ها فکر به یه اسم فوق العاده رسیدیم. هم به فارسی قشنگ نوشته می شد، هم به انگلیسی قشنگ نوشته میشد و هم ماهیت سایت رو نشون میداد. اون اسم «smarteen» یا «اسمارتین» بود. smart منظور از هوشمند بود و teen هم نوجوان. در واقع با هم یچیزی مثل نوجوان هوشمند می شد.

منظور ما هم از نوجوان هوشمند، نوجوانی بود که هر کاری می تونه بکنه. البته منظورمون کودک هم بود ولی خب این اسمی بود که به طور کلی ماهیت رسانه و وب سایت رو می رسوند و خیلی مناسب بود.

پدر و مادر خوب و خرید سرور و دامنه

خلاصه که دامنه smarteen.ir رو خریدیم. بعدشم رفتیم سراغ سرور. خرید سرور خیلی طول کشید، دلیلش راضی نشدن پدر و مادر برای ماهیانه پول دادن نبود! از اتفاق شانس و خوشبختی من این هست که پدر و مادرم از نظر کاری و انجام چیزی تا حد نیاز به بچه هاشون اعتماد دارن و میزارن سراغ چیزی که میخواد بره. این ویژگی اگه نبود احتمالا اسمارتین همون اول نابود می شد و من الان داشتم کلش آف کلنز بازی می کردم!

دلیل طول کشیدن خرید سرور شرکت ارائه دهنده سرور بود. یکم طولش داد دیگه ولی خب خیلی خوش قیمت و مناسب بود. خلاصه که بعد یکی دو روز سرور رو هم خریدیم و برادر رفت توی کار راه اندازی سایت.

 طراحی لوگو
طراحی لوگو

طراحی لوگو

سایت که راه اندازی شد، تصمیم گرفتیم یه لوگو هم طراحی کنیم. می خواستیم پیکسلی و خاص باشه. من که چیزی بلد نبودم، برادر یه اپ طراحی پیکسلی داشت و شروع به طراحی با اون کرد.

بهش گفتم:

«یه s و t بنویس که مثل اولای اسمش به انگلیسی باشه یعنی smart و teen. راستی s رو قرمز و t رو هم آبی کن».

لوگو در ۵ دقیقه!

این شد که لوگوی رسانه ما در عرض ۵ دقیقه ساخته شد! ولی از حق نگذریم نتیجه ساده ولی خاص و قشنگ شد. حداقل از نظر خودمون که اینطوره. جالبی کار اینجا بود که وب سایت https://brandmark.io/logo-rank/ که نمره به لوگو ها میده، به لوگوی اسمارتین نمره ۹۱ داد!

بالاخره راه باز شد و جاده دراز شد (:

اسمارتین راه اندازی شد و داستان من تازه شروع شد. پسری که هیچ کاره بود، حالا مدیر یه رسانه شده بود! رسانه ای که هیچکس توش نبود به جز خودش و باید کاری می کرد که خودش عشق کنه و به بقیه هم کلی حال خوب بده. خبری هم از کمک کسی برای تولید محتوا، جذب کاربر و نویسنده نبود. برادر هم فقط کار نرم افزاری سایت رو می کرد. پس اون پسر باید چیکار می کرد؟ باید دنبال رویاهاش می دوید و تلاش می کرد.

 چه اتفاقی برای اون پسر افتاد؟
چه اتفاقی برای اون پسر افتاد؟

چه اتفاقی برای اون پسر افتاد؟

اون پسر کلی ناامید شد، اسمارتین رو نزدیک به نابودی برد، از کلی آدم دل شکسته شد و زخم زبون خورد، در به در دنبال گسترش اسمارتین دوید و حالا، داره نتیجه تمام اون کارهارو میبینه. حداقل از نظر خودش!

رزومه هایی که فرستاده میشه از کلی کودک و نوجوان، مطالبی که هر روز از نویسنده های مختلف منتشر میشه، دوستای خوبی که پیدا کرده و کلی اتفاقای خوب دیگه…

باید بدوید!

همیشه دنبال رویاهاتون بدوید، واقعا بدوید. منظور من راه رفتن نیست، دویدنه! وقتی بدوید، بدون شک بهش خواهید رسید. من شاید یه بچه ی دست و پا چلفتی هیچ کاره بودم ولی دنبال رویام دویدم، با همه ی مشکلاتم. الان نه از خودم تعریف می کنم و نه از اسمارتین، فقط می خوام بگم الان خوشحالم و لذت می برم! انگار دارم فرزندم رو میبینم که بزرگ شده و تاتی تاتی جلوم راه میره و منم باهاش بازی می کنم. چه لذتی از این بیشتر؟ تازه هنوز هم مونده بزرگتر بشه و من رو هم بزرگتر کنه! هنوز هم به دنبال رویاهامون خواهیم دوید.

مهم اینه که تا اینجای کار به چیزی که می خواستم رسیدم، ببینم بعدی چیه…

تو تا حالا دویدی؟ اگه دویدی، آیا دیگه کافیه؟ اگه ندویدی، نمیخوای شروع کنی بدوی؟ یادتون نره از داستانای خودتون برام بگید.

دوست اسمارتینی

  • اگه از این مطلب لذت بردی و یچیزی یاد گرفتی حتما حتما نظرت رو در موردش برای ما بنویس
  • پیشنهاد یا انتقادی داری؟ حتما برای ما توی نظرات بنویس
  • راستی یادت نره توی خبرنامه اسمارتین هم ثبت نام کنی و هر هفته ایمیلای باحال دریافت کنی (:

۵ / ۵. ۲