یار دبستانی من…

1
39

امروز داشتم نقاشی می کشیدم که نگاهم به یه مداد زرد کوچک افتاد؛ مدادی که یه مداد معمولی نبود و کلی من را به به فکر فرو برد و در دنیای فکر و غم غرقم کرد. یادمه این مداد را سال آخر دبستان از یکی از دوستای درجه یکم گرفته بودم و نمیدونم چرا پیشم مونده بود و نمیدونم چرا پارسال متوجه خاطرات این مداد نشده بودم. برای خواندن ادامه مطلب با ما همراه باشید.

نمیدونم چرا یه بغضی گلوم را گرفت و آهنگ غم انگیزی که در حین نقاشی گوش میدادم من را احساساتی کرد.نمیدونم چجوریه ولی انگار هر چی بزرگ تر میشم دنیا سخت تر و عجیب تر میشه.دوستایی که از چهارم به بعد دبستان داشتم فراموش کردنش برام خیلی سخته و بعد از ورود به مقطع دبیرستان با حساب خودم فقط سه نفر از اون اکیپ هفت نفره ای که تو دبستان داشتیم،باقی موندن و کنار هم هستند.مداد زرد مربوط به همون دوستی میشد که خیلی وقته ندیدمش یعنی محمد 😢

بزارید از محمد و بقیه دوستام یه خاطره جالب براتون بگم:

یادمه سال ششم دبستان یکی از بچه خنگای کلاس چسبیده بود به من در صورتی که من از اون متنفر بودم (به طوری که همه زنگ های تفریح کنارم بود و با اجازه ناظم مدرسه تا جایی که می شد تو کلاس خودش را به من نزدیک کرده بود). خلاصه من دیگه واقعا از این وضع خسته شده بودم و تصمیم گرفتم یه نقشه خوب بکشم تا دیگه اون ازم دور بشه. یه زنگ تفریح که مثل همیشه کنارم بود سه تا از دوستای درجه یکم هم کنارم بودن و تو یه جای تقریبا خلوت ایستاده بودیم. طبق نقشه یکی از دوستام طوری تظاهر کرد که میخواهد یکی دیگه از دوستام را بزنه و اونم خودش را انداخت زمین و شروع کرد به گرفتن پاش و داد بیداد؛ من و دوستام هم اون دوستم که روی زمین بود و اون پسر خنگی که همیشه بهم چسبیده بود را تنها گذاشتیم و پیش ناظم رفتیم و همه چی را گردن اون پسر بچه خنگ انداختیم تا یه تنبیه درست و حسابی بشه و از اون موقع دیگه هیچ وقت دور و بر من پیداش نشه 😁

شاید این خاطره را هر وقت به یادش میفتم هم خندم میگیره و هم گریه بابت اینکه دیگه اون دوستام را نمیبینم 😭 وقتی وارد دبیرستان شدم علاوه بر اون دو دوستی که همچنان با من بودند چند دوست دیگر هم پیدا کردم ولی حالا که دقت میکنم اون صمیمیتی که بین من و بچه های اون اکیپ قبلی بود، بین من و این دوستای جدیدم اصلا نیست و شاید هیچ دوستی مثه اونا پیدا نکنم 😖

دلم پر زده برای اینکه یبار دیگه محمد، امیر، مسعود، حسین و طاها را ببینم 😔

امیدوارم از این مطلب لذت برده باشید.

1
دیدگاه بگذارید

avatar
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات نظراتی با بیشترین رای موافق
معین صدوقی نژاد
نویسنده

چه احساسی بود👌