مدت ها بود احساسشان نکرده بودم. سفره های بی خنده، سال ها نبودنشان در خانه فضا را برایم انقدر سنگین کرده بود که جای جای آن را از عکس های آنها لبریز کرده بودم. چندروز آمدنشان تنها با بازدید ها میگذشت و حتی فرصت خنده کنار هم نداشتیم. ایجاد این رویداد ها باعث ناراحتی من شد اما بعد از هفت سال دوباره میتوانم وجودشان را در خانه حس کنم. همان تک خنده ها و سفره های رنگین و خواندن کتاب ها و حفظ کردن شعر های حافظ باهم، دوباره جامعه کوچک مارا درهم و زیبا کرد. باعث شد تا مدتی بیشتر ‍‍‍‍‍مادر بخندند تا خستگی بدر زودتر از بین برود.

دال بند حافظ شیرازم

کمک کردن به همدیگر و جشن های یواشکی و دعواهای کوچک بین کتاب ها همان لذتی است که دراین سن و بعد ها نیازش خواهم داشت. بودن ها، بودن ها و بودن هایی که هرگز و هرگز تکراری نخواهد شد وجودتان در وجودم جوانه ی بی انتها زده است و هرگز خشک نخواهد شد. خانواده همان بی انتهایی است که شاید ترک انها از دل شدنی باشد اما محبتشان هرگز جوانه اش خشک نخواهد شد (خانوداه همان چیزی است که هرگز وجودش تلخ نخواهد شد).

دوست اسمارتینی!

  • اگه از این مطلب لذت بردی و یچیزی یاد گرفتی حتما حتما نظرت رو در موردش برای ما بنویس
  • پیشنهاد یا انتقادی داری؟ حتما برای ما توی نظرات بنویس