خسته از یک‌جانشینی و سردرگمی در پیدا کردن شغل مورد علاقه‌ام، وارد خانۀ سالمندان می‌شوم. اول از همه به‌سراغ شغل پرستاری سالمندان می‌روم. بالاخره کار خیر و یاد پدر و مادرهای فراموش‌شده هم باید کرد.


کم و بیش از موضوعات محبوب سالمندان خبر دارم و با آمادگی در حیاط قدم می‌زنم. در اینجا، خانمی مسن بر روی نیمکت خوابش برده است و آقایی، هر چند فالش آواز می‌خواند. یک تیم شش‌نفرۀ پیرمردی هم ورزش می‌کنند.

از ذوق اینکه این‌همه پدر و مادربزرگ را از نزدیک دیده‌ام، همراه با فریاد، سلام می‌کنم. نگاه‌های چپ‌چپ و بیدار شدن خانم خوابیده. خب انگار کاملاً سالمندان فهمیدند که نصیحت کردن بر من واجب است و رعایت حال سالمندان را نمی‌کنم.

شرمنده روی چمن‌ها می‌نشینم و بقیۀ پدر و مادر بزرگ‌ها، آرام‌آرام دور من حلقه می‌زنند.

داستان کوتاهی از خانه سالمندان - رابین شارما
داستان کوتاهی از خانه سالمندان – رابین شارما

یکی از سالمندان حامی، رفتارم را این‌طور توصیف کرد:
«هیچ‌‌وقت از داشتن عقاید متفاوت با توافق جمع نترسید؛ حتی وقتی که تنها فرد موجود با چنین اعتقاداتی باشید.»

رابین شارما

یعنی نترس که با فریاد سلام کردی. تو متفاوت بودی.

یکی از آنها نیز گرفتار خاطره‌هایش بود:

«من از کارهایی که کردم هیچ‌وقت پشیمان نمی‌شوم؛ اما از شانس‌هایی که برای انجام یک‌سری از کارها داشتم و هیچ‌کاری با آنها نکردم، پشیمانم.»

ناشناس

همان‌طور که نصیحت باران می‌شدم، تصمیم گرفتم برگ‌برنده‌ام را از موضوعات محبوبشان یعنی مبحث خاطره‌ها، رو کنم:
«خب آقایان و خانم‌‌ها، کی می‌خواد از خاطرات خوبش بگه؟»

[سکوتی مطلق؛ پاسخی نیامد.]

«خیلی‌خب، کی می‌خواد از خاطرات بدش بگه؟»

همهمه برپا شد. همه می‌خواستند بگویند؛ از ورشکستگی تا سرشکستگی‌هایشان…

قبل از هر تعریفی از آن‌سو، باید خودم تعریف کنم که این حرف نصیحتی به سالمندان است. همه‌چیز برعکس شد!

«عمر کوتاه است؛ پس زندگی کنید.
عشق کمیاب است؛ پس به چنگش بیاورید.

خشم بد است؛ عاشق شوید.
ترس ترسناک است؛ تا زمانی که با آن مقابله نکرده‌اید.

خاطرات شیرین هستند؛ پس قدرشان را بدانید.»

اوژن فودور

در کنار آلاچیق حیاط، قبری انسانی بود که ۵۰ سالی از مرگ او می‌گذشت؛ متولد ۱۲۲۰/مرگ ۱۳۵۰. با پرس و جو از پرستاران باتجربه، فهمیدم که این زمین مال همین مزار است و اینجا قبرستان ندارد؛ بلکه این تک‌قبر سفارشی است.

داستان کوتاهی از خانه سالمندان - استیو جابز
داستان کوتاهی از خانه سالمندان – استیو جابز

دو انگشتم را به سنگ قبر چلوسیده و قدیمی زدم که ناگهان روحش بیرون آمد و روبرویم نشست. او این جمله را سه/چهار باری تکرار کرد:
«تنها راه انجام دادن کارهای عظیم، دوست داشتن کاری است که می‌کنید. اگر تا الان آن را پیدا نکرده‌اید، به گشتنتان ادامه دهید و تا زمانی که آن را پیدا نکردید، متوقف نشوید.»

استیو جابز

آری؛ مالک آنجا به من فهماند که این کار به دردم نمی‌خورد… باز هم باید بگردم تا شغل آینده‌ام را پیدا کنم و از سردرگمی دربیایم.


دوست اسمارتینی!

  • نظرت دربارۀ این داستان، شخصیت‌هاش و مفهومش چیه؟
  • نظرت دربارۀ داستان‌های اسمارتین چیه؟ اگه ایدهٔ جالبی توی ذهن داری به ما بگو تا اجراییش کنیم!
  • پیشنهاد یا انتقادی داری؟ حتماً برای ما توی نظرات بنویس؛ ما همشو می‌خونیم!
  • به نویسندگی علاقه داری و می‌خوای نوشتن برای کودک و نوجوان رو تجربه کنی؟ به بخش همکاری با ما برو و اطلاعاتت رو برای ما ارسال کن تا اگه همه‌چیز خوب پیش رفت، به تیم اسمارتین اضافه بشی!

بیشتر بخوانید:

رافائل واران به منچستر یونایتد پیوست – شیاطین سرخ و جذب یک ستارۀ دیگر
منتشر شدن ویدیو و تصاویری از محیط متنوع بازی Forza Horizon 5
پوستر جدید Mandalorian ساخت یک لایت سیبر را به تصویر می‌کشد! [خطر اسپویل]
معرفی کن!