سرمایه واقعی انسان، چیزیه که وقتی داره نفس‌های آخرشو می‌کشه باعث بشه لبخند بزنه و به یاد بیاره که از این زندگی کوتاه نهایت استفاده رو برده. اون چیز پول یا موفقیت نیست، بلکه ذهنیت اون فرد هست. ذهنیتی که دنیا رو به جای بهتری برای زندگی تبدیل میکنه.


پیرمرد و مزرعه سیب زمینی

در مزرعه نشسته بودم و به افق خیره شده بودم. پیر بودم و خسته. بدنی برایم باقی نمانده بود و این دلیلی بود برای از دست رفتن سرمایه کل عمرم! مزرعه‌ای که دیگر نمی‌توانستم ثمری از آن داشته باشم و در افسوس آن خواهم سوخت.

پسری داشتم که هر ساله برایم مزرعه را شخم می‌زد، ولی به بیراهه رفت و اکنون در زندان است. مادرش هم در خاک به سر می‌برد. حس می‌کنم تمام زندگی‌ام را باخته‌ام. دوست دارم زیر همین آفتاب تابان تجزیه شوم و از بین بروم!

باری من آخرین تلاشم را هم خواهم کرد و پسرم را مطلع خواهم کرد که یا از دست خواهم رفت، یا با معجزه‌ای دوباره به گردون روزگار بازخواهم گشت.

پس دست به قلم شد و این چنین نوشت:

سلام من بر تو ای پسرم. حال دلت چطور است؟ برای مادرت دعا می‌کنی؟ به یاد من هستی؟

در این نامه می‌خواهم حرفی به تو بزنم و بعد از آن به احتمال زیاد دیگر نخواهم بود، ناامید، خسته و پیرم. انتظار دیگری ندارم.

مزرعه روی دست من مانده است و توان شخم زدنش را ندارم و برای انجامش نیاز به تو دارم که در زندانی. تمام سرمایه زندگی‌ام در حال از دست رفتن است و پس این فصل، من هم به همراهش از دست خواهم رفت. مگر اینکه پروردگار معجزه‌ای کند و نجات پیدا کنم.

تنها وصیتم به تو این است که بعد از بازگشتت، اگر مزرعه‌ای مانده بود، به سرانجامش برسانی و با تلاش و کوشش، زندگی بهتری برای خود و آیندگانت رقم بزنی.

دوستت دارم، خدانگهدار تو!

پیرمرد نامه را به زندان ارسال کرد.

چندی بعد نامه به دست پسر رسید. وقتی نامه را خواند، اشک از چشمانش جاری شد. ولی دلش روشن بود. آفتاب قلبش او را برای ادامه زندگی سیراب می‌کرد.

پس دست به قلم شد و چنین نوشت:

سلام بر تو پدر عزیزم!

تنها یک خواهش از تو دارم. چه کسی به کمکت آمد یا معجزه‌ای شد، تروبه‌خدا نگذار که مزرعه شخم زده شود. من جسدی در زمین مزرعه پنهان کرده‌ام و با پیدا شدن آن جسد، جرمم چندین برابر خواهد شد!

مواظب خودت باش. خدانگهدارت!

بغضش ترکید و شبنم چشمانش بر روی نامه جاری شد.

باری نامه را به زندان‌بان داد تا برای پدرش ارسال کنند. چندی بعد نامه توسط بخش نامه‌رسانی زندان خوانده شد و تصمیم بر آن شد که وقتی نامه به دست پدر رسید، به مزرعه حمله کنند و دنبال جسد ذکر شده بگردند.

پسرم جوابی برایم ننوشت، این یعنی کار تمام است و کم کم پایانم فرا می‌رسد. در همین مزرعه و زیر این آفتاب سوزان آب خواهم شد. همانطور که در حال فکر بود، ناگهان صدایی آمد.

فردی از آن طرف مزرعه وارد شد و گفت: آهای پیرمرد! نامه‌ای داری!

پیرمرد شوکه شد.

با تمام توانش به سمت پستچی رفت و نامه را از او گرفت. روی آن نوشته بود: از طرف تنها پسرت!

پیرمرد نامه را خواند و باز هم ناامیدتر شد و شوم بخت‌تر به خودش نگاه کرد. می‌دانست که تا چندی دیگر پلیسان به مزرعه حمله خواهند کرد و پسرش عمری دیگر را در زندان خواهد گذراند. ولی به بخشی از قضیه دقت نکرد. همان معجزه‌ای که در انتظارش بود!

پیرمرد به خواب رفته بود. ناگهان صدای بلندی به گوشش رسید. مثل اینکه در مزرعه با پتکی خرد شده باشد و دقیقا چنین اتفاقی افتاده بود. دوید به سمت مزرعه و پلیس‌ها را دید که در حال کندن زمین مزرعه هستند. تنها و تنها بهت زده بود و چشمانش برق می‌زد.

یعنی معجزه شده است یا اینکه جسدی پیدا خواهد شد و او شاهد بدبخت شدن پسرش خواهد بود؟ مشخص نبود.

پلیس‌ها چندین ساعت وقت صرف کردند و زمین را تا جایی که یک مزرعه زمان شخم زدن نیاز داشت کندند. اجازه و قدرت بیشتر کندن را نداشتند. هیچ جسدی پیدا نشد. آن‌ها عذرخواهی کردند و رفتند.

پیرمرد لبخندی زد و فهمید. معجزه شده بود!


تا فرصت داریم، دستی به روی ذهنیتمون بکشیم. اون تنها سرمایه‌ای هست که بعد از مرگ یاد ما رو زنده نگه می‌داره.


دوست اسمارتینی

  • نظرت درباره ذهنیت انسان چیه؟ ذهنیت خوبی داری؟
  • چطور می‌تونیم ذهنیت بهتری داشته باشیم؟
  • پیشنهاد یا انتقادی داری؟ حتما برای ما توی نظرات بنویس، ما همشو می‌خونیم!
  • به نویسندگی علاقه داری و می‌خای نوشتن را تجربه کنی؟ به بخش ارسال مطلب برو و نوشته خوبت را برای ما ارسال کن. ما هم اونو با اسم خودت منتشر می‌کنیم! 
  • راستی یادت نره توی خبرنامه اسمارتین هم ثبت نام کنی و هر هفته ایمیلای باحال دریافت کنی (:

بیشتر بخوانید:

خروس بی محل!سید متین فقهی
بعضی وقت ها… – مرضیه زارع
شنونده خودت باش – سیده سدنا موسوی
زمان حال به چه معناست؟ – سید متین فقهی

اگه خواستی می‌تونی به پستم رای بدی:

۰ / ۵. ۰