آب می‌شد. می‌رفت تا من از اشک‌هاش متولد بشم. اشک‌هاش گرم بود، به من جون می‌داد، باهاش محکم می‌شدم. ولی همینطور که من تکمیل می‌شدم، اون سست‌تر و کوچک‌تر می‌شد.

پر از عشق بود، گرم و درخشان. آتیشی که روی سرش بود می‌رنجوندش، ولی با خنده من، اشک‌هاش رو با طعم لبخند به چالش می‌کشید.

برام قصه می‌خوند. توی قصه‌هاش از قهرمان‌ها برام می‌گفت، کسایی که جون مردم رو نجات می‌دن و ازشون محافظت می‌کنن. هردفعه از آدم تازه‌ای با داستان تازه‌ای می‌گفت.

وقتی که قصه قهرمان‌ها رو برام می‌خوند، از فداکاری‌هاشون برام می‌گفت. می‌گفت قهرمان‌ها از لباس خودشون می‌زنن و به مردم می‌بخشن، اون‌ها مصداق بارز کسایی هستن که برای بهتر کردن دنیا به وجود اومدن.

آینده من رو می‌ساخت، ولی هیچ‌وقت از خودش نمی‌گفت. از اینکه آیندش کجاست. اصلا نمی‌دونستم آینده‌ای داره یا نه، ولی با این حال می‌تونست برای من بسازتش. انگار جادوگر بود، چون کارایی می‌کرد که برام خارق‌العاده بودن. اما جادوگر نبود.

هیچ‌کس به جز من اون رو نمی‌شناخت، با اینکه داشت برای به وجود اومدن امید و دنیای تازه‌ای برای من تلاش می‌کرد. کار آسونی نبود، چون می‌تونست برای خودش باشه و بمونه. ولی این کار رو نمی‌کرد و دوست داشت چیزی ازش باقی بمونه که بتونه اون رو به سرانجام برسونه.

خیلی من رو دوست داشت. بهم هشدار می‌داد، بهم یاد می‌داد که چطور عشق بورزم، بهم یاد می‌داد که چطوری باید رفتار کنم و هر چیزی که داشت و نداشت رو به پای من می‌ریخت. هر چیزی ازش می‌خواستم برآورده می‌شد. همه کاری برای من می‌کرد! ولی من همیشه به داستان‌هاش بیشتر توجه می‌کردم، به قهرمانایی که ازشون می‌گفت. شاید چون ادعایی نداشت، شاید چون من بی‌توجه بودم، نمی‌دونم.

به هر حال دیگه امروز اینجا نیست. حالا آب شده و ازش شمعی کوچک، خاموش و سرد باقی مونده و من گرم و درخشان در کنارش می‌سوزم.

و حالا تنها چیزی که می‌دونم، اینه که من همیشه آرزو داشتم یه قهرمان در کنارم داشته باشم، در حالی که نمی‌دونستم یکی دارم و قراره از دستش بدم.


خواند تا بیایم، لاکن نشنیدم. آنگاه نتوانست بماند.


دوست اسمارتینی!

  • چقدر به قهرمان‌های زندگی‌هامون اهمیت می‌دیم؟
  • نظرت راجب این داستان چیه؟ اگه ایده جالبی توی ذهن داری به ما بگو تا اجراییش کنیم!
  • پیشنهاد یا انتقادی داری؟ حتما برای ما توی نظرات بنویس، ما همشو می‌خونیم!
  • به نویسندگی علاقه داری و می‌خوای نوشتن را تجربه کنی؟ به بخش ارسال مطلب برو و نوشته خوبت را برای ما ارسال کن. ما هم اون رو با اسم خودت منتشر می‌کنیم! 

بیشتر بخوانید:

کلیشه در داستان چیست؟رامتین شاهینی نژاد
سرگذشت – سیده سدنا موسوی
اون یه نفر… – آتنا مهرانفر
موضوع داستان چیست؟ – رامتین شاهینی نژاد

اگه خواستی می‌تونی به پستم رای بدی:

۵ / ۵. ۲