من تو را در تو جستجو کردم! با همان چشم‌های بسته و دلی باز اما نه، همان نبودی. چشم‌هایم را می‌بندم، به گذشته فکر می‌کنم که حداقل آشوب های ذهنم را تسکین می‌دهد. در تاریکی مطلق، به سوی روشنایی پرواز می‌کنم، اما تاریکی درسی است که نمی‌شود از آن بالاتر رفت و باید به گل نشست و درس گرفت.


چشم‌های بارانی گذشته‌ام، دیگر بارانی هم نمی‌شود. خشکسالی چند ماهی است در چشم‌هایم لانه کرده و قصد رفتن ندارد. دیگر موهایم صورتم را نوازش نمی‌کند و این منم و هزاران سوال باقی مانده در ذهنم. موهایی که همیشه نوازشگر اشکان سرازیر شده‌ام بود، با خشکسالی دیگر آن دست نوازشگر هم نیست. 

آرامش را از کجا پیدا کنم؟ قلم قلبم جوهر پس می‌دهد. حتی در ثبت لحظاتم هم آرامش را گم کرده‌ام. در قلبم غرق می‌شوم، می‌دانم آن دست‌های نوازشگر دوباره خواهد آمد. در تصور روشنایی غرق می‌شوم تا جستجوی تو تمام، و به خوده تو برسم 🙂

اوست نشسته در نظر، من به‌کجا نظر برم؟

اوست گرفته شهردل، من به‌کجا سفر برم؟

مولوی

دوست اسمارتینی

  • نظرت درباره دلنوشته «من تو را در تو جستجو کردم!» و شعر مولوی چی بود؟
  • از این سبک دلنوشته‌ها خوشت میاد یا نه؟ تا حالا اینطوری نوشتی؟
  • پیشنهاد یا انتقادی داری؟ حتما برای ما توی نظرات بنویس، ما همشو می‌خونیم!
  • به نویسندگی علاقه داری و می‌خای نوشتن را تجربه کنی؟ به بخش ارسال مطلب برو و نوشته خوبت را برای ما ارسال کن. ما هم اونو با اسم خودت منتشر می‌کنیم! 
  • راستی یادت نره توی خبرنامه اسمارتین هم ثبت نام کنی و هر هفته ایمیلای باحال دریافت کنی (:

بیشتر بخوانید:

دیالوگ برتر: بهترین دیالوگ های فارست گامپ! سید متین فقهی
داستان مدرن پادشاهان ایران زمین – قسمت دوم (آخر) – سهیل کوهی اصفهانی
هیش، آروم باش! – آتنا مهرانفر

رسمی: پروژه نابودسازی بارسلونا با موفقیت انجام شد! – سهیل کوهی اصفهانی

اگه خواستی می‌تونی به پستم رای بدی:

۵ / ۵. ۱