نمی‌دانم چرا درد دارم. شاید دیگر باید عادت کرده باشیم. عادت کرده باشیم که هر بار هرآنچه دوست داریم و آرزوهایمان را خرد کنند و بپرسند: «چرا ناراحتی؟!» شاید هم هیچ‌گاه نفهمند و نپرسند…

این‌بار در جاده خواستم گوش‌ها و دلم را به موسیقی مورد علاقه‌ام بسپارم و سفر را بر خویش شیرین‌تر سازم.

هنوز ۳۰ ثانیه نگذشته بود که صدایت درآمد و گفتی:

– «این مزخرفا چیه؟! حتی مردم هم دید خوبی به کسایی که اینارو گوش میدن ندارن! مگه چه کار اشتباهی کردم که بچه این‌طور بار اومده؟!»

دلم گرفت…

بیلبورد در دستم گرفته‌ام و در خیابان داد زده‌ام که من اینگونه‌ام؟ قتل کرده‌ام؟! غارت؟! چه کرده‌ام مگر؟ حتی زبان فلان آهنگ برایت ناآشنا بود!

در آخر هم نتوانستم اشک‌هایم را خفه کنم و همه‌چیز افتاد گردنِ محکم بسته شدن درِ ماشین و درد پایم.

مهم نیست… امروز نباید خراب شود. به هر حال والدین درک نمی‌کنند.

کتابی که از عید در سر داشتم بخوانم را از میان اسباب بیرون کشیدم و روی زانویم گذاشتم. صفحۀ اول، دهم، شانزدهم… یعنی دخترک داستان با ذهن ناقصش نیز می‌تواند دوران تحصیل را تمام کند؟ در ادامه چه خواهد شد؟

صفحۀ سی و هفتم، سی و… صدایی روی کلمات خراش انداخت!

«ای کاش به‌جای اینا درسات رو می‌خوندی!»

این‌بار بغض را قورت دادم و کتاب را روی صندلی گذاشتم.

کمی بیش نگذشت که با «راستی» جملات کوبنده‌اتان را آغاز کردید:

– «دیدی دختر فلانی می‌گه می‌خواد طراح لباس بشه؟ آخه طراحی لباس هم شغله؟!»

+ «از دختر خالش که بهتره!»

– «دیدی چجوری می‌ره جلوی مردم ننه من غریبم(!) بازی در میاره؟! هی می‌گه: «تئاتر کار می‌کنم، تئاتر کار می‌کنم!» فکر می‌کنه ما هم نمی‌فهمیم فقط می‌خواد خودش رو نشون بقیه بده!»

+ «اینا از اول هم خانوادۀ درستی نبودن!»

– «اون یکیشون هم آرایشگاه زده. باید سر و وضعش رو ببینی! کل زندگیش شده این‌که حالا فردا سایۀ چشم رو کدوم وری بکشم!»

تو خندیدی اما این جملات برای من رویا سوز بود! تو خندیدی و هیچ‌وقت نفهمیدی که من شب‌های زیادی در پی خنده‌های تو گریستم…

باز هم مهم نیست. شما برایم زحمت‌های زیادی کشیدید و جسمم را زنده نگه داشتید؛ هر چند که هیچ‌گاه به روحم رحم نمی‌کنید…

اما اشکالی ندارد! می‌توانم در خلوت خود گوش دهم، بخوانم، بنویسم و فکر کنم. در شعاع دید مردم بشوم همان که می‌خواهید؛ البته نمی‌دانم که شما دقیقا چه می‌خواهید!

این هم مهم نیست. تلاش می‌کنم. با این حال باز هم گاهی اوقات دست و زبانم در می‌رود و جلوی شما از خواسته‌ها و علایقم می‌گویم…

لطفاً ببخشید. می‌دانم که نباید بگویم! می‌دانم که نباید این نقاب «بچۀ مایه افتخار!» را روی زمین بیندازم؛ اما من هم آدمم…


پس لطفاً از این پس اگر کاری کردم که صرفاً دوست نداشتید (آن هم بدون هیچ دلیلی!)، فقط سکوت کنید. اشکالی ندارد که درک نمی‌کنید؛ اما لطفاً سکوت کنید. قول می‌دهم که بچۀ مطیعی (حداقل جلوی چشمانتان!) باشم!

فقط بدانید شما برای من مردمی نیستید که بتوانم با آنها بحث و گفتگو کنم (نه شما فرشته‌اید و نه من شیطان). من فقط می‌توانم گوش کنم، سر تکان دهم، در خود بروم، شاید گریه کنم و شاید هم کمی بشکنم


دوست اسمارتینی!

  • نظرت دربارۀ درک کردن انسان‌ها چیه؟
  • نظرت دربارۀ مطالب سبک زندگی و دلنوشتۀ اسمارتین چیه؟ اگه ایدهٔ جالبی توی ذهن داری به ما بگو تا اجراییش کنیم!
  • پیشنهاد یا انتقادی داری؟ حتما برای ما توی نظرات بنویس، ما همشو می‌خونیم!
  • به نویسندگی علاقه داری و می‌خوای نوشتن رو تجربه کنی؟ به بخش ارسال مطلب برو و نوشته خوبت را برای ما ارسال کن. ما هم اون رو با اسم خودت منتشر می‌کنیم! 

بیشتر بخوانید:

تدایدی: فیزیک فوتبال – ضربهٔ آزاد غیرممکن!سید متین فقهی
بیا تا در دنیایی که همه اختاپوس هستند، باب اسفنجی باشیم! – ذهنیتی برای شاد بودن در سختی‌ها! – سهیل کوهی اصفهانی
دستت رو بگیر و پاشو! – سید متین فقهی
اگه از بلندی آسمون بترسی، نمی‌تونی صاحب ماه بشی! – آتنا مهرانفر

اگه خواستی می‌تونی به پستم رای بدی:

۳.۴ / ۵. ۵