به این ترتیب به راه خود ادامه دادم و پیوسته راه رفتم تا به زنی قد کوتاه رسیدم که قیافه‌ی زشتی داشت و معلوم بود که فرد مرموزی است.


گفت: معمای اول را می‌پرسم اگر جواب دادی که می‌روی اگر نه معمای دوم و اگر باز هم جواب ندادی معمای سوم و اگر معمای سوم را جواب ندادی برمی‌گردی.

خیلی خب معمای اول: اگر تا به امروز در دنیای خودتان قانون جاذبه کشف نشده بود وقتی سیب توی سر نیوتون می خورد چه می شد؟

کمی فکر کردم و گفتم: خب حتما قانون جاذبه کشف می‌شد، هه هه هه!

خندید و گفت: نخیر اصلا نیوتون حواسش پرت بود چون داشت با موبایلش بازی می کرد!

توی دلم گفتم چقد مسخره.

معمای دوم: اگر در قدیم جاذبه وجود نداشت وقتی سیب تو سر نیوتون نمی‌خورد چه می‌شد؟

گفتم: خوب قانون جاذبه کشف نمی‌شد.

گفت: بازم غلطه. تعجب می‌کرد که چرا سیب توی سرش نخورده.

داشتم از عصبانیت منفجر می‌شدم. می‌خواستم خفه‌اش کنم ولی چاره‌ای نداشتم که به سوال‌های مسخره‌اش پاسخ بدهم.

معمای سوم: چرا وقتی سیب خورد تو سر نیوتون تعجب کرد؟ در ذهنم می گویم که حتما جوابش می شود برای اینه زیر درخت گلابی نشسته بود.

ولی می‌گویم: چون تا حالا دقت نکرده بود که چرا همیشه اجسام از بالا به پایین می افتند.

در کمال ناباوری گفت: درسته.

سریع رد شدم تا از شر این پیرزن مسخره خلاص شوم.

ادامه دادم تا به سرزمینی رسیدم که پر بود از ساقه‌های گندم و تا ارتفاع یک متر می‌رسید. رفتم تا به جایی رسیدم که وسطش دایره‌ای دقیق وجود داشت که انگار رینگ جنگ بود.

بعد از داخل گندم‌ها مردی نسبتا قد بلند با قیافه‌ای کاملا زمینی به من گفت: سلام، من مخترع سیگار هستم، منتظرت بودم!

من به او حمله کردم و در حین دویدن گفتم: منم همینطور!

مشت اول را که زدم جاخالی داد و مشتی به شکمم زد.

روی زمین افتادم و آمد که روی من بپرد جا خالی دادم و بلند شدم و لگدی به پهلویش زدم. پا شد و چند مشت به هم زدیم تا اینکه مشتی بسیار محکم روانه‌ی صورتم کرد و خون از دماغم جاری شد و روی زمین افتادم و دنیا پیش چشمم تیره شد!

دیدم دارد به سمت من می‌آید روی گردنم که خفه‌ام کند، فن جدیدی به او زدم و با کمر به زمین افتاد و تا ده ثانیه بلند نشد و بعد ناپدید شد. من برنده شده بودم. برگشتم و راهی را که آمده بودم طی کردم و رسیدم به سه راهی. مجوز ورود صادر شده بود و پا به سرزمین سوم گذاشتم.

آن موجود به من گفت باید جلو بروی و در راه با تمام خواب‌های وحشتناکی که دیده‌ای مواجه می‌شوی ولی هیچ کدام حقیقی نیستند. من جلو رفتم و موجودات عجیب غریبی را رد کردم و تمام اندامم به لرزه افتاد.

به یک کاخ بسیار قدیمی رسیدم با ستون‌های بسیار. ندایی که اول سفر شنیده بودم گفت در وسط این کاخ سیگاری وجود دارد که تمام سیگار‌های دنیای خودتان در آن جمع شده است.

باید آن را تا آخر بکشی و بعد تمام سیگارهای روی زمین از بین می‌روند و تمام حافظه‌ی مردم درباره‌ی سیگار پاک می‌شود و کلمه‌ی سیگار در دنیای شما بی‌معنی می‌شود. جلو رفتم و به آن سیگار رسیدم و هیچ کلمه‌ای را برای وصف آن پیدا نکردم فقط بدبختی را با تمام وجود احساس کردم. شروع کردم به کشیدن آن.

البته از قبل خودش روشن بود. هر پکی که می‌زدم احساس می‌کردم دارم پیر می‌شوم و به وسط‌هایش که رسیدم دست‌هایم سیاه و پر از چروک شده بود و وقتی تمام شد احساس کردم دیگر زنده نیستم.

مثل مرده‌ها بودم. سپس به زمین بازگشتم و خودم را در مقابل دوستم یافتم. هیچ تغییری در زمان ایجاد نشده بود و دیگر هیچ سیگاری در دنیا وجود نداشت ولی فکر کنم من در آن لحظه سیگاری بودم…

پایان

نویسنده: احمد قاضی نور

تو هم اگه بخوای می‌تونی از اینجا مطلب خودت رو برای ما بفرستی! (:

دوست اسمارتینی

  • نظرت درباره این داستان چی بود؟
  • اگه پیشنهادی درباره بهتر شدن این داستان یا نوشتن داستانی مثل این داری برای ما بنویس
  • پیشنهاد یا انتقادی داری؟ حتما برای ما توی نظرات بنویس، ما همشو می‌خونیم!
  • به نویسندگی علاقه داری و می‌خوای نوشتن را تجربه کنی؟ به بخش ارسال مطلب برو و نوشته خوبت را برای ما ارسال کن. ما هم اونو با اسم خودت منتشر می‌کنیم! 
  • راستی یادت نره توی خبرنامه اسمارتین هم ثبت نام کنی و هر هفته ایمیلای باحال دریافت کنی (:

بیشتر بخوانید:

صدای قلم: چه سکوت بلندی!سید متین فقهی
همه چیز در دست تو! – سهیل کوهی اصفهانی
سیگار – قسمت دوم – مطالب ارسالی: احمد قاضی نور
معرفی انیمه‌ bungo stray dogs – سگ های ولگرد بانگو – سیده سدنا موسوی

اگه خواستی می‌تونی به پستم رای بدی:

۰ / ۵. ۰