ناگهان نوری از جهتی به چشمم خورد، به آن طرف چرخیدم و بسوی آن حرکت کردم. آینه‌ای بود که نور خورشید را بازتاب می‌کرد. به سمت خورشید برگشتم. خورشیدش اندازه خورشید خودمان بود ولی رنگ آن آبی بود و زمین را خیلی گرم می‌کرد. زمین آن سرزمین خاکستری بود و باعث یاس و ناامیدی انسان می‌شد.


سکوت سنگینی بر فضا حکم می‌راند. صدای قدم‌هایم با ضربان قلبم هماهنگ شده بود و به خوبی شنیده می‌شد.

صدایی به من گفت: از این طرف.

به طرف صدا برگشتم و در همان لحظه جاده‌ای در آنجا بوجود آمد. کف آن به رنگ مشکی تیره بود و جنس آن از سنگی سخت تر از سنگ‌های زمین بود. سرزمین اول سرزمین ناامیدی بود همه رنگ‌ها تیره بود و آدم حس می‌کرد هیچ امیدی در دلش وجود ندارد.

همینطور که جلو می‌رفتم زمین سربالای می‌شد و بعد دوباره زمین صاف شد و بعد از آن یک سربالایی با شیب بسیار تندی وجود داشت و بالای آن فردی شبیه به من ایستاده بود. شروع کردم به بالا رفتن از سربالایی ولی آنقدر لیز بود که انگار هزار کیلو روغن روی آن ریخته باشند. حتی یک سانتی متر هم نتوانستم از سربالایی بالا بروم و تا پایم را می‌گذاشتم لیز می‌خوردم.

تمام زورم را جمع کردم و ادامه دادم. چند متری بالا رفتم و دوباره لیز خوردم و به بدن خودم نگاه کردم و هر چه نا امیدتر می‌شدم او هم پیرتر می‌شد و صورتش پر از چین و چروک می‌شد و قوزش در می‌آمد. پس از ساعت‌ها تلاش خسته شدم و دیگر نا نداشتم و خیلی هم ناامید بودم و بدل من مثل سیصد ساله‌ها شده بود!

گفتم: دیگر خسته شده‌ام. من نمی‌توانم از این سربالالیی بالا بروم کمکم کن.

او پرسید: مطمئنی که دیگر توانی در تو نمانده؟

گفتم: بله.

گفت: پس بنشین و تماشا کن.

بشکنی زد و صدای غرشی آمد و برگشتم و در دور دست‌ها ببر سفیدی مشاهده کردم که بسوی من می‌آمد. تا آمدم به خودم بجنبم در ده متری من بود و با سرعت از سراشیبی بالا رفتم و به بالای آنجا رسیدم. برگشتم دیدم ببر نمی‌تواند از آن بالا بیاید، زدم زیر خنده!

به جلو که نگاه کردم سرزمینی سبز و پر آب و درخت بود و زیباترین جایی بود که تاکنون دیده بودم. ناامیدی از دلم پر زد و دلم سرشار از امید شد. برگشتم و دیدم که بدلم جوان شد و جوانتر تا یک نوزاد شد و بالاخره غیب شد.

قطعا این سرزمین دوم بود. تا پا به آن سرزمین گذاشتم چیزی نظرم را جلب کرد. ابرها بودند که به شکل حروف در می‌آمدند و کم کم معنی پیدا کردند و بصورت یک شعر در آمدند که وقتی آن را خواندم ترس برم داشت:

گر بیایی و برسی به سرزمین دوم
خواهی دید چمن و گلِ گندم
به نظر تو چیست راز این سرزمین
بیا و با چشمان خودت ببین

یعنی چه رازی در این سرزمین نهفته بود؟ پس از این که آن را خواندم سریع محو شد و اثری از آن باقی نماند. آسمان آبیِ آبی بود. بدون هیچ لکه ابری. زمین هم سبز بود و چمنی یکدست داشت ولی هر چه گشتم خبری از گلِ گندم نبود.

جلو رفتم و انگار خودم می‌توانستم جهت را تشخیص دهم. بعد از مدتی به سه راهی رسیدم و تا آمدم رویم را بگردانم که ببینم چیزی می بینم یا نه جلوی رویم یک موجود عجیب سبز شده بود که قد بلندی داشت و سر او بسیار بزرگ بود و نسبت به قدش خیلی بزرگ بود و اصلا همخوانی نداشت. چشم‌هایش اندازه گردو و مثل توپ تنیس گرد بودند. لب‌هایی پهن داشت و ابرهایی کلفت و ضخیم! گوش‌هایش اندازه بشقاب بودند و در کل هیکل ناموزونی داشت.

همه‌ی این ویژگی‌ها را در یک نگاه فهمیدم.

به من گفت: ابتدا باید از سمت چپ بروی و یک معما را حل کنی و به راهت ادامه بدهی و با یک نفر بجنگی و او را شکست دهی و برگردی و اگر معما را حل کردی و آن نفر را شکست دادی تو را به سرزمین سوم می‌فرستم ولی اگر این طور نشد باید از دو راهی سمت راست بروی و راه تو دور می‌شود…

ادامه دارد…

نویسنده: احمد قاضی نور

قسمت سوم رو بخون: بزودی…

تو هم اگه بخوای می‌تونی از اینجا مطلب خودت رو برای ما بفرستی! (:

دوست اسمارتینی

  • نظرت درباره این داستان چی بود؟
  • پیشنهاد یا انتقادی داری؟ حتما برای ما توی نظرات بنویس، ما همشو میخونیم!
  • راستی یادت نره توی خبرنامه اسمارتین هم ثبت نام کنی و هر هفته ایمیلای باحال دریافت کنی (:

اگه خواستی می‌تونی به پستم رای بدی:

۰ / ۵. ۰