پیف… اه‌… آقا میشه یک ذره بری اونور؟ اینجا مکان عمومیه‌ها! مگه ارثه باباته؟ کاری نمی‌شد کرد. نه می‌توانستم مجبورش کنم و نه حرف حساب حالیش می‌شد.


یعنی کسی که سیگار را اختراع کرده با خودش چه فکری کرده؟ نه خوشگله نه بوی خوبی داره و نه ارزون و مفید است. منم تا حالا سیگار نکشیدم که ببینم حال می‌دهد یا نه!

می‌خواستم ریشه سیگار را بکنم ولی چطوری؟ اگر میخواستم وارد کارخانه‌اش بشوم و داخل مواد سیگار را ترقه بگذارم خیلی باحال بود چون وقتی می‌خواستند سیگار بکشند داخل دهانشان تقی می‌ترکید! ولی مگر یک دانه کارخانه هست؟ کلی کارخانه وجود دارد و تازه وارد شدن به آنها خیلی سخت است پس این کار مثل این است که بخواهی با یک کاسه ماست یک رودخانه دوغ درست کنی!

روش دوم این است که سیگاریها را نصیحت کنی یا درسی بهشون بدی که خیلی طول می‌کشد و اگر عمر حضرت نوح را داشته باشی شاید بتوانی دو نفر را ترک بدهی!

یک روز با دوستم در خیابان چرخ می‌زدیم که یک دفعه دوستم رفت سر یک دکه و یک پاکت سیگار خرید.

کلی بهش ناسزا گفتم. او به من گفت: برو بابا!

فندک را درآورد و تا آمد یک پک بهش بزنه بهش گفتم که به من بدهد.

گفت: چی؟

گفتم: می‌خواهم ببینم چی طعمی دارد؟

گفت: با کمال میل.

سیگار را گرفتم و یک پک زدم و احساس کردم جلوی اگزوز کامیون هستم و تا آمدم سرفه کنم دیدم دارم با سرعت نور به آسمان می‌روم!

دانه دانه سرزمین های مختلف… یک… دو… سه… در سرزمین سوم ایستادم. داشتم از تعجب شاخ در می‌آوردم! کف آن سفید بود مثل برف، شکل آن مثل ابر بود ولی مثل سنگ سفت و محکم بود. دور و اطرافم چیزی نبود. بالای سرم هم زرد بود. خیلی جالب بود که تا حالا به همچین آسمانی فکر هم نکرده بودم. داخل آن هم پر از ابرهای قرمز بود که خیلی شگفت انگیز بود.

یک دفعه صدایی آمد، انگار از همه طرف شنیده می‌شد و همه وجودم را در بر می‌گرفت.

گفت: اگر می‌خواهی دنیای خودتان را از شر سیگار خلاص کنی باید سه مرحله را پشت سر بگذاری و در آخرین قسمت یک سیگار در اندازه معمولی وجود دارد که تمام سیگار‌های دنیای شما در آن نهفته است و باید آن را تا آخر بکشی، بعد همه سیگارهای دنیایتان ناپدید می‌شوند و حافظه مردم هم در مورد سیگار پاک می‌شود.

امیدوارم موفق شوی و به آرزوهایت برسی.

تا آمدم حرفی بزنم رفته بود. خودم ماندم و فکرهایم. حالا از کدام طرف بروم. فکر کنم اینجا قبل از سه مرحله باشد…

ادامه دارد…

نویسنده: احمد قاضی نور

قسمت دوم رو بخون: سیگار – قسمت دوم

تو هم اگه بخوای می‌تونی از اینجا مطلب خودت رو برای ما بفرستی! (:

دوست اسمارتینی

  • نظرت درباره این داستان چی بود؟
  • پیشنهاد یا انتقادی داری؟ حتما برای ما توی نظرات بنویس، ما همشو میخونیم!
  • راستی یادت نره توی خبرنامه اسمارتین هم ثبت نام کنی و هر هفته ایمیلای باحال دریافت کنی (:

اگه خواستی می‌تونی به پستم رای بدی:

۵ / ۵. ۲