تنها داشتم تو خیابون قدم میزدم.

فکر میکردم که این ادم هایی که تو گذرگاه پیاده رو راه میرن هرکدوم دنیای متفاوتی دارند .

اما بازهم در کنار هم نفس میکشند.

چشمم افتاد به دختری که داشت برای حل کتاب ریاضی مدرسش تلاش میکرد و کار هم میکرد:)

چقدر دنیاش شیرین بود .صحبت کردن باهاش بهم انگیزه داد که وجود هر ادمی تو دنیا باارزشه.

اوایلش خجالتی بود اما وقتی رفتم رو وزنه اش و گفتم :اوه !عجب وزنه ام سنگین شده خندید

چقدر خنده اش قشنگ بود .

گفت میخواد معلم بشه و عاشق معلمیه.گفت داره کار میکنه که به پدر مادرش کمک کنه و خدا میدونه اون موقع داشتم تو دلم چقدر بهش افتخار میکردم.

پول رو دادم بهش اما میدونستم که زیاد کمکش نمیکنه ولی یه قول ازش گرفتم که حتما معلم بشه  و به هدفش برسه. بهش گفتم هدفت خیلی قشنگه گفت ممنون خاله:) ( از اینکه خاله صدام کرد ذوق مرگ شدما)

ازش خدافظی کردم و برام دست تکون داد و گفت حتما به قولم عمل میکنم خاله و منم گفتم به کار کردنت افتخار کن شیردختر.

(اون لحظه هرکی که از کنارم رد میشد یا بهم نیشخند میزد یا سر تکون میداد متاسفانه )

کاشکی بدونیم کار کردن عیب نیست حالا میتونه برای یادگیری یا برای کمک به والدین باشه.

کاشکی با این بچه ها خوب برخورد کنیم اون ها هم رویای بچگی دارند مثل همه.

کمکشون کنیم به ارزوهاشون برسند تو همین قشر کلی شیردختر و شیرپسر و دانشمند هست

کاشکی بدونیم اون ها هم از جنس ما هستند .

اون شب لبخندم از این بود که تونستم به یکی یاداوری کنم زندگی یعنی چی =)