ساعت ها به کتاب هام خیره بودم و تک تکشونو ورق میزدم.
خاطره هایم اغاز شد از همان دقایق اول
انگار ساعت فهمید باید برای مدتی ارام باید رفت  ورق زد دنیایی از زندگیم را 
می نگرم به صفحه هایی که خندیدم و نگران شدم و اصلا خودم همان شخصیت داستان بودم.
لذت بخش ترین نیشخند هم متعلق به لحظه ای است که کتابخانه ات را که میبینی تمام کتاب هایش را خوانده ای حتی برای چند بار!
بهترین نیشخندی است که بر لبانت جاری است و  قصدش مهربانی و بی ریایی است .
یاد تمام ساعت ها و روزها و ماه و فصل هایی میوفتی که این کتاب ها همدم تو بودند و همراهیت میکردند .
یاد تمام شب هایی میوفتی که خسته ای اما باید این کتاب را بخوانی و بعد روی همان کتاب خوابت میبرد و صبح بیدار میشوی و میبینی روی تختت هستی و کتاب در کتابخانه….. نوستالژی ترین اتفاق نوجوانی ام هست 🙂
زیباست که با تمام مشکلات بخوانی و بخوانی و یاد بگیری و لذت ببری از کتابی که صفحه اخرش پایان ان هست اما یاد و یادگیریش هرگز پایان نخواهد یافت:]
بخوان و لذت ببر از کتابی که هرگز یادش پایان نخواهد یافت .
و اخرین ورقه از این صحبت را با اغاز کتاب زندگی خودت شروع میکنم.