همه ی ما تا به حال حکایت های زیادی را شنیده ایم و از آن ها درس هایی گرفته ایم. در دوره تحصیلی هم بارها به عنوان انشا، حکایت هایی را بازنویسی کردیم و توانستیم حکایت هایی را دوباره خلق کنیم. حالا ما تصمیم گرفتیم که بخشی به نام بازنویسی حکایت به اسمارتین اضافه کنیم و همانطور که از اسمش پیداست، حکایت هایی را در آن بازنویسی کنیم. حالا من در این مطلب قصد بازنویسی حکایت زیبایی از گلستان سعدی را دارم. برای خواندن ادامه مطلب با ما در اسمارتین همراه باشید.

سعدی در گلستان نوشته است: مردکی را چشم درد خاست. پیش بیطار رفت که دوا کن؛ بیطار از آنچه در چشن ستوران می کرد، در دیده او کشید و کور شد. حکومت به داور بردند.

گفت:

«بر او هیچ تاوان نیست؛ اگر این خر نبودی، پیش بیطار نرفتی».
بازنویسی حکایت؛ پختگی ابراهیم
بازنویسی حکایت؛ پختگی ابراهیم

موضوع: پختگی ابراهیم

در گذشته های دور جوانی به نام ابراهیم در روستایی زندگی می کرد. او هر روز به کارگاه آهنگری می رفت و کار می کرد و انتهای هر ماه حقوقش را دریافت می کرد. ابراهیم از روی جوانی و نادانی اش، حقوق خود را صرف کار های بیهوده، خوش گذرانی و تجمل گرایی می کرد و هیچ پول و سرمایه ای برای روز مبادا نگه نمی داشت.

ابراهیم در روزی مانند سایر روز ها مشغول کار در کارگاه بود و می خواست تکه ای آهن را درون کوره بگذارد. ناگهان آهن از انبر رها شد و درون کوره افتاد؛ همین باعث شد که ذرات داغ و سوزان آتش به هوا پاشیده و وارد چشم ابراهیم شوند. ابراهیم چند روزی در خانه استراحت کرد و به کارگاه نرفت. مشکل اصلی ابراهیم این بود که در آخر ماه این بلا سرش آمده بود و پول کافی برای رفتن به چشم پزشکی نداشت و روز به روز چشم او بدتر می شد.

سر انجام ابراهیم تصمیم گرفت برای معالجه چشمش پیش یک دام پزشک برود و پول کمتری پرداخت کند. دام پزشک راضی نمی شد که چشم او را درمان کند اما ابراهیم دست از التماس بر نداشت و هر طور که بود دام پزشک را راضی کرد. دام پزشک مقداری از محلول درمانی که به چشم حیوانات و چهارپایان میزد را به چشم ابراهیم هم زد و با دستمالی نرم چشم ابراهیم را پوشاند.

چند روز گذشت و ابراهیم به طور کامل بینایی خود را از دست داد! ابراهیم پیش دام پزشک رفت و شروع به پرخاشگری کرد و با او به سمت محکمه شهر رفت. وقتی قاضی داستان را شنید کمی فکر کرد.

گفت:

«دام پزشک هیچ مجازاتی ندارد و همه چیز تقصیر ابراهیم است که خود را مرکب فرض کرده و برای درمان خود به دام پزشکی رفته است».

از آن روز ابراهیم پخته تر و عاقل تر شد و هر گاه می خواست خرج بیهوده کند به یاد چشمش می افتاد و از این کار خودداری می کرد.

نظر شما

نظر شما در مورد این حکایت و بازنویسی اش چه بود؟ نظرات خود را در بخش دیدگاه ها با ما در اشتراک بگذارید.

۵ / ۵. ۴