هوا ابری است. فکر من مشغول است. انگار پرنده ای در قفس ذهنم اسیر شده است. طوفان می‌آید. ذهن من بیشتر درگیر می‌شود. می‌اندیشم و از اندیشیدن بیش از حد کلافه می‌شوم. گردباد شدیدتر می‌شود و برق می‌رود.


در تاریکی به سوی فانوس می‌روم. سرد است. انگار سال‌هاست که گرما را به خود ندیده است. روشن می‌شود و من دست به سینه بر روی زمین می‌نشینم و دوباره با افکارم تنها می‌شوم. سایه‌ام را می‌بینم که بر روی دیوار افتاده است. رعد و و برق پنجره را تکان می‌دهد.

به دستانم نگاه می‌کنم. می لرزند. سال‌هاست که قلمی را در دست نگرفته‌اند. سال‌هاست که دیگر با قلم قهرند. افکارم دوباره هجوم می‌آورند. انگار باید جایی آن پرنده را آزاد کنم. نه! نمی توانم. سال‌هاست که دستم به ورق کاهی کاغذ نخورده است. اشک‌هایم گونه‌هایم را خیس می‌کنند.

ابرها محکم‌تر به هم برخورد می‌کنند. انگار آنها هم دل و دماغ باریدن را ندارند!

صدایی درون گوشم فریاد می‌کشد:

آزادش کن. آن پرنده را آزاد کن.

بلند می‌شوم. کشو را باز می‌کنم. برگه های کاهی و خودکار را برمی‌دارم. هنوز تردید دارم. آنها را بر روی میز می‌گذارم. باران آرام آرام می‌بارد. فانوس را به کاغذ نزدیک‌تر می‌کنم. دستانم می‌لرزد.

صدا دوباره در گوشم می‌پیچد:

بنویس! بنویس و آن پرنده را از قفس ذهنت آزاد کن! قلم را از دستت جدا نکن! بنویس!

باران شدید می شود.

دستانم جان دوباره می‌گیرند. انگار روحم سبک می‌شود. باران هرلحظه کوبنده‌تر می‌شود و پرنده‌ی ذهنم آزاد می‌شود.

قلم، شبیه قاشق نیست! بدون قاشق هم می‌شود غذا خورد، اما بدون قلم نمی‌توان از حیات کامل برخوردار بود.

یا باید بخوانی و یا باید بنویسی و الا اهل قلم نخواهی بود و اهلیت حیات نخواهی داشت.

خدا قلم را آفرید و خود بهترین استفاده را از آن کرد و سرمشقی برای بهره بردن از قلم قرار دارد.

استاد علیرضا پناهیان

دوست اسمارتینی

  • تو می‌نویسی؟ نوشتن کمکت کرده؟
  • درباره نوشتن بهمون بگو!
  • پیشنهاد یا انتقادی داری؟ حتما برای ما توی نظرات بنویس، ما همشو میخونیم!
  • راستی یادت نره توی خبرنامه اسمارتین هم ثبت نام کنی و هر هفته ایمیلای باحال دریافت کنی (:

اگه خواستی می‌تونی به پستم رای بدی:

۴.۸ / ۵. ۹