میخندم. فارق از جهانی که مدت‌هاست صدای خنده را فراموش کرده است.رنگ خانه‌مان مدت‌هاست غمبرک گرفته است.

میخندم، میدانم صدای خنده‌هایم تا ته کوچه و حتی بقالی آقای برزگر خواهد رفت، اما صدای آن را قطع نخواهم کرد. بی‌هیچ دلیل خندیدن نفس هایم را به شمارش می اندازد، مدت هاست راحت نفس نمیکشم ، مادر در کنار حوضچه فریاد میزند :

صدایت سقف خانه را برداشته،الان وقت خنده است،اوضاع بهم ریخته را نمیبینی؟

چند سالی است که بر روی تخت افتاده‌ام ، وسکوت درب خانه ام را تصرف کرده است. گل های روی طاقچه  در نبرد با خشکسالی بودند و کم کم درحال صدور نامه شکست خود به دشمن. من هم همین اوضاع را داشتم اما میخندم ، میخواهم تنها صدایی که در جای جای خانه از من باشد ،صدای خنده هایم باشد.

شب هایی که از درد فریاد میزدم و وحشت هایی که گه گاه سراغم می امد همان موقع ها حس میکردم آخرین لحظاتم دراین جهان است ،اما باز دوباره دستگاه اکسیژن چشم هایم را برای این دنیا وامیگذاشت. هشت سال چشمانی که از اشک پرشده بود را در دلم خالی کردم تا مبادا دشمن ضعف هایمان را بشناسد و حال صدای گریه هایم شب ها با فریاد خاموش میشود.میدانم امشب دیگر خبری از آن صداهای ترسناک و فریاد هانیست.

امشب به پیش دوستانی خواهم رفت که امروز را ندیدند ، اما برای امروز جنگیدند.

میخندم تا فراموش نکنم که این صدا ،صدای پیروزی مابود……

نفس ها در امروز تمام شده اند نه در ان هشت سال.

دوست اسمارتینی

  • شکرگزار باشیم برای اینکه در آرامش زندگی میکنیم
  • امیدوارم همه مون با وجود کوید-۱۹ حواسمون به جانبازان و کسانی که بیماری تنفسی و زمینه ای دارند باشه:)
  • پیشنهاد یا انتقادی داری؟ حتما برای ما توی نظرات بنویس، ما همشو میخونیم!
  • راستی یادت نره توی خبرنامه اسمارتین هم ثبت نام کنی و هر هفته ایمیلای باحال دریافت کنی (:

اگه خواستی می‌تونی به پستم رای بدی:

۵ / ۵. ۲