باز هم روی صندلی ام مینشینم و دفتر رنگ و رو رفته ام را باز میکنم کمی از چای درون فنجانم می نوشم و قلمم را در دست میگیرم،در دنیای خیالاتم به این می اندیشم که این بار چه بلایی بر سر تیم پنج نفره داستانم بیاورم و چه آموزه جدیدی در دامانشان بیندازم!

بعد از کمی فکر کردن به نتیجه می رسم و با جان و دل می نویسم می نویسم برای هیچ کس!

آری هیچکس قرار نیست نگاهش به این نوشته های خرچنگ غورباقه من بیافتد!

خودم هم می دانم نه هزینه و اعتماد به نفس تالیف و چاپ کردنشان را دارم و نه حس و حال تایپ کردنشان را….

اما نمی دانم،نمی دانم که چرا هنوز هم می نویسم…

شاید برای دل خودم…

شاید برای جلوه دادن به زندگی بی رنگ و رویم…

و شاید هم در اعماق قلبم ایمان دارم که یک روزی یک کسی پیدا می شود که نوشته هایم را بخواند و با شخصیت های زاده ذهنم هم دردی کند و شاید لبخندی کوچک هم بر لبش نقش ببندد

شاید هم…

نمی دانم!

اما می نویسم!

می نویسم و می نویسم بدون هیچ تایی

فقط می نویسم!

مثل اینکه سهم امروزم هم تمام شد!

باز هم دفتر کهنه ام را می بندم و درون کمدی پر از کتاب های رنگارنگ می گذارمش!

خودم هم می دانم روزی می رسد که این نوشته ها خاک می خورند و به فراموشی سپرده می شوند،می دانم یک روز دیگر کسی نمی داند که من هم داستانی نوشتم یکی بود و یکی نبود….

پس چرا می نویسم؟

نمی دانم!

اگه خواستی می‌تونی به پستم رای بدی:

۵ / ۵. ۱