انشاء های اسمارتین: لذت خواندن و آموختن انشاء

6
76

اسمارتین در نظر داشت مطلبی را اضافه کند که کمتر به آن توجه می شود با اینکه خیلی هم مهم است! مخصوصا برای کودکان و نوجوان. پس انشاء به ذهن ما آمد. انشاء نویسی بسیار مهم است مخصوصا اگر کسی بخواهد نویسنده بشود، می تواند او را در نویسندگی تقویت کند و آرایه های ادبی فارسی را بهتر به آن فرد بیاموزد. پس اگر می خواهی نویسنده بشوید، اسمارتین به شما علاقه مندان به کتاب و نویسندگی پیشنهاد می کند ادامه ی این مطلب را از دست ندهید و با ما همراه باشید.

انشاء های اسمارتین قسمتی است که در آن می توانید انشاء بخوانید، به همین سادگی! شاید با خودتان بگویید آخر به چه درد ما می خورد؟ می دانید به چه دردی می خورد؟ هم می توانید از آن لذت ببرید هم اینکه می توانید انشاء خود را تقویت کنید.

به همین دلیل است که اسمارتین این قسمت را افتتاح کرد، تا شما کودکان و نوجوانان بتوانید انشاء خود را تقویت کنید و وقتی رفتید که برای معلم بخوانید معلم یک آفرین و بیست شیرین بدهد و بتوانید از کف زدن و مات و مبحوط بودن دوستانتان از انشاء زیبا خود لذت ببرید. حالا برویم سراغ انشاء این هفته:

موضوع: آن روز ها….

ساعت چهار و نیم صبح با صدای اذان، که از مسجد محل پخش می شود بیدار می شوم. آبی به سر و صورتم می زنم و وضو می گیرم. پس از نماز به آشپزخانه می روم و زیر سماور را روشن می کنم و بعد از آن به اتاقم کارم می روم. نگاهی به تقویم روی میز می اندازم، یازدهم مهر ماه هزار و چهار صد و دوازده است. برنامه ی کاری ام را نگاه می کنم، امروز می توانم کمی استراحت کنم.

می روم و روی کاناپه می نشینم و تلویزیون می بینم. خسته و بیحال می شوم. یکدفعه به صورت ناگهانی به فکر فرو می روم. یاد خاطرات شیرین کودکی ام می افتم. یادش بخیر، چه روز هایی بود. روز هایی بود که سر کلاس فقط حرف می زدم و به کلاس گش نمی دادم و گاهی معلم، من را به گوشه ی کلاس می فرستاد. چه شب هایی بود، شب هایی بود که به جای درس خواندن در شب امتحان، بازی می کردم و به شوخی و کارهای بیخود شب را طی می کردم و آخرش ساعت دوازده که می شد یاد امتحان، درس و مشق های می افتادم و روی کتاب، بیهوش می شدم. چه کار ها و شیطونی هایی که من نمی کردم، حیف که این روز ها را از دست دادم.

آن روز ها درگیری کار و مشغله نداشتم و از هر فکری آزاد بودم، آن روز ها نباید برای خانه ام خرید می کردم بلکه پدر و مادرم برای خانه خرید می کردند، آن روز ها محدودیتی نداشتم و هر کاری می خواستم انجام می دادم و حالا آن روز ها رفته است. دلم می خواست اکنون بچه بودم و به آغوش گرم مادرم می رفتم، دلم می خواست اکنون به پیش پدرم می رفتم و به او غر می زدم، دلم می خواست اکنون سر به سر خواهر و برادرم بگذارم. اکنون دارم افسوس آن روز ها را می خورم.

هنوز آن روز ها نرسیده است و هنوز فرصت هست، پس باید تا زنده هستم قدر هر ساعت، هر ثانیه، هر لحظه و هر روزم را بدانم. من سید متین فقهی امروز زنده ام ولی قدر سلامتی،زندگی و خانواده ام را نمی دانم.

همیشه وقت را برای خودتان یک گنج پر از طلا بدانید که هر ذره ای از آن برایتان ارزشمند است و اگر از آن مراقبت نکنید، آن را از دست می دهید و این را بدانید که: در لحظه زندگی کنید.

                                                 سید متین فقهی، پسر پر حرف و شیطون کلاس

امیدواریم از اولین انشاء اسمارتین لذت برده باشید و توانسته باشیم ذره ای از علم و تجربه ی خودمان را به شما داده باشیم.

6
دیدگاه بگذارید

avatar
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات نظراتی با بیشترین رای موافق
امیر بامدادی تنها
مهمان
امیر بامدادی

ناقلا. خیلی باحال بود👏👏👏

علی جواد محب
مهمان
علی جواد محب

عالی آقای فقهی موفق باشید

ماهان پورحكيمى
مهمان
ماهان پورحكيمى

خیلى عالیه
دمت گرم👏👏